شيخ نجدى آن را باطل مىكرد ، تا به آخر أبو جهل گفت : من بگويم ؟ گفتند :
بگوى ، يا أبا الحكم . أبو جهل گفت : راى من آنست كه : از هر قبيلهاى كه ما را هست ، مردى برناى جلد ، كه از وى حسيب و نسيبتر نباشد ، بيرون كنيم و هر يكى از ايشان شمشيرى بدست دهيم ، تا چون محمّد خفته باشد ، به يك بار بر وى حمله برند و او را بشمشير پاره پاره كنند . و چون بدين صفت بكشته باشند ، خون وى در جملهء قبايل عرب متفرّق باشد ، و آن وقت بنى عبد مناف با جملهء قريش برنيايند [ 1 ] ، آن وقت ايشان را ديت بدهيم . چون أبو جهل چنين بگفت ، إبليس گفت : راى اينست و جز اين راى نيست كه اين جوان مىگويد و تدبير كار بيش ازين [ 2 ] نيست . بعد از ان ، بدين اتّفاق كردند و برخاستند و متفرّق شدند . چون نزديك شب [ شد ] از هر قبيلهاى يكى اختيار كردند و شمشيرى بدست وى دادند و عزم آن كردند كه ، چون سيّد ، عليه السّلام ، بخفتد ، بروند و او را بقتل آورند . در اين حال ، جبرئيل ، عليه السّلام ، بيامد و سيّد [ را ] ، عليه السّلام ، از اين حال خبر داد و گفت : امشب در فراش خود مخسپ ، كه دشمنان قصد هلاك تو دارند . پس چون شب درآمد ، قريش با آن جماعت كه راست كرده بودند ، بيامدند و بر در سراى سيّد ، عليه السّلام ، بيستادند و انتظار مىكردند * كه سيّد ، عليه السّلام ، بخسپد ، و ايشان بروند و او را هلاك كنند . چون سيّد ، عليه السّلام ، ديد كه ايشان بدر سراى ايستادهاند ، على ، رضى اللّه عنه ، بخواند و او را گفت : يا على ، تو امشب در فراش من بخسپ و اين برد يمانى من در سر كش و از كافران هيچ انديشهاى مكن كه ايشان با تو هيچ نتوانند كردن . على ، رضى اللّه عنه ، برفت و بر جاى سيّد ، عليه السّلام ، بخفت [ 3 ] . أبو جهل در اين حال بر در سراى ايستاده بود و طعن
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : + و رضا دهند .
[ ( 2 - ) ] روا : به ازين .
[ ( 3 - ) ] روا و ط : + و برد يمنى به روى خود بركشيد .