تدبيرى برانديشند . پس چون به دار النّدوه مىرفتند ، در راه إبليس بر مثال پيرى موقّر ديدند كه [ 1 ] بر سر طيلسانى دارد و عصائى در دست دارد [ 2 ] ، او نيز با ايشان موافقت كرد و مىرفت ، تا بدر دار النّدوه رسيدند . [ چون ] بدان جاى رسيدند ، از وى پرسيدند كه : اى پير ترا چه كار است ؟ گفت : من از أهل نجدام و در راى و تدبير فريد الدّهرام و شنيدم كه شما جمعيّتى از بهر محمّد * خواهيد ساختن و در كار وى رايى و تدبيرى خواهيد انديشيد ، و گفتم من نيز با شما شريك شوم و چيزى كه بر شما خافى باشد ، من آن را باز ياد شما آورم و تلقين شما كنم . گفتند : شايد ، درآى . پس جمله به دار النّدوه در شدند و ايشان سيزده تن [ 3 ] بودند :
أوّل عتبة بن ربيعه ، و شيبة بن ربيعه ، و أبو سفيان بن حرب ، و طعيمة بن عدىّ ، و جبير بن مطعم ، و حارث بن عامر ، و نضر بن الحارث ، و أبو البخترىّ بن هشام ، و پسران حجّاج - نبيه و منبّه - و اميّة بن خلف ، و زمعة بن الأسود ، و حكيم بن حزام ، و أبو جهل بن هشام . و شيخ نجدى در ميان ايشان .
پس اين جمله جمع شدند و گفتند : اى قوم ، كار محمّد با ما مىبينيد كه چون است ؟ و هر روز تبع و مدد وى زيادت مىشود ، و اينك أهل مدينه با وى جمع شدند و يكى شدند و شوكت و استظهار وى زيادت شد و أصحاب وى را به پيش خود بردند و ايشان را بر خود جاى دادند ، و دور نيست كه ، چون صحابهء وى بردند ، محمّد را نيز ببرند و او را پيش خود جاى دهند ، و أحوال وى مىدانيد كه هر كس سخن وى مىشنود فريفته مىشود و در حال بدين وى مىآيد ، و ضرورت ، چون محمّد هجرت نمايد و پيش أصحاب خود رود به مدينه ،
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا و پا : ايستاده بود و بر سر . متن عربى ج 2 ص 124 : فوقف على باب الدار .
[ ( 2 - ) ] چنين است در جميع نسخ فارسى و در متن عربى ج 2 ص 124 : و عليه بتلة فوقف . . .
[ ( 3 - ) ] كذا در اصل و ساير نسخهها ، و به حساب پانزده تن .