دوسام و حكم من بريشان نافذ است و باز خواهم گرديدن بقوم خود ، اكنون مرا نشانهاى بايد از بر تو ، تا آن نشانه بر صدق اسلام من گواهى دهد و معجزهاى باشد نبوّت ترا تا قوم من ، چون اين نشانه ببينند ، بهانه نياورند و به اسلام درآيند .
آنگه پيغمبر ، عليه السّلام ، گفت :
أللّهْمّ اجْعَلْ لَهُ آيَة ،
بار خدايا ، تو او را نشانهاى بده كه آن نشانه بر صدق اسلام وى گواهى دهد و آن معجزهاى باشد از معجزات من . طفيل گفت : من دستورى خواستم و از بر سبّد ، عليه السّلام ، برخاستم و باز بر قوم خود آمدم . چون بنزديك قوم خود رسيدم ، نورى ديدم كه از ميان هر دو ابروان من مىتافت ، من از ان بترسيدم ، گفتم : قوم من گمان برند كه آن آتشى [ 1 ] است كه در روى من افتاده است ، آنگه گفتم : بار خدايا ، اين نور ، كه نشانهء اسلام كردهاى بر روى من ، بازستان و باز جائى ديگر افگن ، در حال آن نور از روى من درآمد و بر سر تازيانهء من افروخت . مردم قبيله ، چون درنگرستند ، آن نور بديدند با هم گفتند : گوئى كه اين چه آتشى است كه مىتابد ؟ چون مرا بشناختند ، همه پذيرهء من باز آمدند و آن نور ديدند كه از سر تازيانهء من مىافروخت . جمله از ان تعجّب كردند ، لكن حال نمىدانستند . تا به خانه شدم [ 2 ] ، اوّل پدرم پيش آمد ، گفتم : اى پدر ، دور شو ، از اين ساعت از من نيستى و من از تو نيستم . پدرم گفت : اى فرزند ، چرا ؟ من گفتم : من مسلمان شدم و بدين محمّد درآمدم و تو كافرى . پدرم گفت : اى پسر ، دين من دين تو است ، هر كدام دين كه خواهى مىدار . بعد از ان گفتم : اى پدر ، اگر دين من دارى
هامش
[ ( 1 - ) ] در جميع نسخ فارسى آتش ، و در متن عربى ج 2 ص 23 : ان يظنوا انها مثلة وقعت فى وجهى .
[ ( 2 - ) ] در اصل : نمىدانستند با هم گفتند تا به خانه شدم . روا : ليكن حال نمىدانستند چون به خانه رفتم .