حكايت طفيل بن عمرو الدّوسى
محمّد بن إسحاق گويد ، رحمة اللّه عليه :
چون عهدنامهء قريش منتقض شد و مكايدهاى ايشان باطل شد ، سيّد ، عليه السّلام ، آن همه جفاهاى ايشان مىكشيد [ و ] * پيوسته ايشان را نصيحت مىكرد و به اسلام ايشان را دعوت مىكرد و آنچه طريق شفقت بود ، ايشان را بجاى مىآورد ، و ايشان حسد و كينهء بيشتر در دل مىگرفتند و عداوت و لجاج بيشتر با وى مىنمودند و ، چون بفعل چيزى نمىيارستند كرد ، بقول مردم را تحذير مىكردند از آنكه نزديك پيغمبر ، عليه السّلام ، شوند ، يا استماع سخن وى كنند . و در هر گوشهاى ، جمعى بر پاى كرده بودند [ 1 ] كه شب و روز دربند وهنى و خللى بودند ، تا اتّفاق افتاد و طفيل بن عمرو الدّوسى به مكّه درآمد .
و اين طفيل رئيس قبيلهء دوس بود و مردى بود كه شرفى و آوازهاى تمام داشت .
در حال كه وى به مكّه رسيد ، جماعتى از قريش بر وى شتافتند و گفتند : اى طفيل ، تو مردى بزرگى و رئيس دوسى و ما [ را ] با تو دوستىها و معرفتها سابق است . اكنون از سر نصيحت و شفقت ما ترا سخنى مىگوئيم و راه داشتى همى كنيم . طفيل گفت :
بگوييد تا چيست ؟ ايشان گفتند : اى طفيل ، در ميان ما يكى [ 2 ] ظاهر شده است كه ما از دست وى بطاقت رسيدهايم ، فرقت در ميان قوم ما درافگند و دين ما را تباه كرد و مردم ما را از راه ببرد ، و سخنى دارد چون سحر كه هر كه سخن وى بشنود [ اگر پدر است به ترك فرزند بگويد و اگر فرزند است از پدر تبرّا نمايد و [ 3 ] ] اگر مرد بود مفارقت زن خود كند و اگر زن بود از شوهر خود جدائى جويد . اكنون بر تو آمدهايم تا أحوال وى [ با تو بگوييم تا [ 3 ] ] دانى و به هيچ حال گرد وى نگردى و بسخن و بفصاحت وى فريفته نشوى ، كه اگر تو بمجلس
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : گماشته بودند .
[ ( 2 - ) ] روا : مردى .
[ ( 3 - ) ] از روا نقل شد .