عقل و كفايت من جويند . پس من چرا خود چنين متحيّر دارم و نروم و سخن اين مرد نشنوم و بغور كار وى نرسم ، تا اگر دعوى بصواب مىكند و مردم را به كار خير مىفرمايد ، من نيز متابعت وى كنم و فرمان وى را مطاوعت نمايم .
[ و اگر نه كه مردم بشرّى و مفسدهاى مىخواند ، آنگه اجتناب از وى نمايم ] [ 1 ] .
چون مرا اين انديشه افتاد ، نزديك سيّد ، عليه السّلام ، رفتم و بنشستم تا وى از نماز فارغ شد ، برخاست و قصد خانه كرد ، من نيز از پى وى برفتم تا به خانه رفت ، و چون به خانه رفته بود ، دستورى خواستم و بر وى رفتم - يعنى سيّد ، عليه السّلام - و گفتم : يا محمّد ، قوم تو مرا چنين و چنين گفتند و بدين صفت مرا تحذير كردند [ 2 ] و من بدان سبب بغايتى محترز شدم كه هر گاه كه به مسجد آمدمى و آواز تو بشنفتمى [ 3 ] پنبه پارهاى در گوش خود آگندمى تا آواز تو نشنفتمى .
اكنون ، امروز خداى تعالى خواسته بود و آواز تو به گوش من آمد و حلاوتى از ان در دل من آمد و سخنى سخت نيكو يافتم و بر تو آمدم ، تا بدانم كه تو مردم را بچه دعوت مىكنى و ايشان را بچه كار مىفرمائى ، تا اگر خيرى و رشدى در ان باشد ، من نيز متابعت تو كنم و اگر شرّى و مفسدهاى در ان باشد ، همچنانكه قريش مرا تحذير كردند ، اجتناب نمايم . پس سيّد ، عليه السّلام ، اسلام بر من عرضه كرد و أحكام شريعت [ 4 ] به من باز نمود و چند آيت از قرآن به من فرو خواند . * آنگه گفتم : بخداى كه من هرگز سخنى از اين سخن تو خوبتر نشنيدم و هرگز ازين بهتر سيرتى نيافتم و إقرار آوردم و گفتم :
أشهد أن لا إله إلا الله ، و أشهد أن محمدا رسول الله .
پس چون اسلام آورده بودم ، گفتم : يا رسول اللّه من رئيس قبيلهء
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] روا : مرا از خدمت تو تحذير كردند .
[ ( 3 - ) ] روا : مىشنيدم از بيم .
[ ( 4 - ) ] روا : + و مسلمانى .