بحصار خيبر شد . چون سيّد ، عليه السّلام ، بغزو خيبر شد ، من ، با هشتاد خانه از قبيلهء دوس كه به اسلام آمده بودند ، برخاستم و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمدم و در غزو خيبر حاضر شدم و از غنيمت خيبر [ 1 ] نصيبهاى برگرفتم و از آن جايگه با سيّد ، عليه السّلام ، برفتم و در مدينه مىبودم ، تا فتح مكّه حاصل شد . بعد از ان ، از سيّد ، عليه السّلام ، در خواستم تا مرا به ذو الكفّين [ 2 ] فرستد و آن را بسوزانم . و اين ذو الكفّين [ 2 ] بتى بود از ان قومى از عرب كه ايشان آن را مىپرستيدند . پس سيّد ، عليه السّلام ، مرا دستورى داد و آن بت را بسوزانيدم و با آن قوم مصاف دادم و ايشان را هزيمت كردم . بعد از ان ، باز مدينه آمدم و اندر مدينه مىبودم ، تا سيّد ، عليه السّلام ، از دنيا مفارقت كرد .
اين بود حكايت طفيل تا سيّد ، عليه السّلام ، [ را ] * وفات رسيد [ 3 ] . و بعد از وفات وى ، در عهد خلافت أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، چون أهل يمامه مرتدّ شدند ، و أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، با لشكر اسلام بجنگ ايشان آمد [ 4 ] ، طفيل بن عمرو [ و ] پسرش هر دو با لشكر اسلام رفته بودند ، چون بنزديك يمامه رسيده بودند ، طفيل خوابى بديد ، روز ديگر با أصحاب باز گفت [ 5 ] : اى أصحاب ، من دوش خوابى عجب بديدهام و از ان بترسيدم .
گفتند : آن خواب چيست ؟ گفت : دوش بخواب ديدم كه مرا سر مىتراشيدند و مرغى ديدم كه از دهان من بيرون آمد و بپريد ، و زنى ديدم كه مرا در كنار گرفت و بعد از ان مرا بسوأت خود اندر برد ، و ديگر پسر خود را ديدم مرا
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : فتح خيبر .
[ ( 2 - ) ] در اصل : ذو الكعباب .
[ ( 3 - ) ] در اصل و روا : تا سيد عليه السلام وفات رسيد . ايا و ط و پا : با سيد عليه السلام و بعد از وفات وى . و [ را ] قياسا الحاق شد .
[ ( 4 - ) ] روا و ط : رفت .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : با اصحاب بگفت . ايا و پا : گفت .