يارم در اين كار . زهير گفت : اكنون برو و يكى ديگر بدست آور كه وى ما را يار باشد . هشام برخاست و بر مطعم بن عدىّ رفت ، و همچنانكه با زهير گفته بود ، با وى نيز بگفت . مطعم همچنين جواب داد كه من تنها چه كنم ، اگر كسى ديگر با من يار بودى ، من نقض آن عهد بكردمى و آن عهدنامه بدريدمى و باطل كردمى . هشام بن ربيعه گفت : من با تو يارم در اين كار ، مطعم گفت : ما را يارى ديگر هم از قريش به كار بايد . هشام گفت :
زهير بن أبى أميّه [ 1 ] با ما يارست . مطعم گفت : اكنون برو و يكى ديگر از قريش راست كن تا چهار تن باشيم . هشام بن ربيعه برخاست و بر أبو البخترى بن هشام رفت ، و همچنانكه با زهير و مطعم بگفته بود ، با وى نيز بگفت و او همچنين جواب داد ، گفت : اين كار [ به من ] [ 2 ] تنها راست نيايد ، هشام گفت : من با تو يارم . گفت : ديگر مىبايد . گفت : زهير بن أبى أميّه [ 3 ] با ما يارست . گفت : ديگرى مىبايد . گفت : مطعم بن عدى [ 4 ] با ما يارست . گفت : ديگرى بايد تا پنج تن باشيم . هشام برخاست و برفت و زمعة بن أسود بن مطّلب [ 5 ] ، بر همان طريق كه ايشان راست كرده بود ، راست كرد .
پس ايشان هر پنج تن اتّفاق كردند و با يك ديگر سوگند خوردند كه نقض عهد قريش بكنند و آن عهدنامه كه ايشان نوشتهاند ، بدرند و باطل كنند . زهير بن أبى أميّه گفت : اوّل من در اين كار شروع كنم و در محفل قريش سخن آغاز كنم [ 6 ] . پس روز ديگر بامداد ، هر پنج برخاستند و آنجا كه
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : زهير بن مغرم .
[ ( 2 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : مطعم بن عدى .
[ ( 4 - ) ] در اصل : زهير بن اميه .
[ ( 5 - ) ] در اصل : ربيعة بن اسود بن مطلب .
[ ( 6 - ) ] در اصل : كنند .