كه بر آتش زدند [ 1 ] ، ايشان بجملگى دست از عمر بازداشتند و هر يكى بگوشهاى برفتند . ابن عمر ، رضى اللّه عنهما ، گويد : من بعد از ان از پدر خود پرسيدم كه آن پير كه بود كه قريش را بسخن از تو باز داشت [ 2 ] ؟ عمر گفت : عاص [ 3 ] ابن وائل السّهمى بود .
و ديگر روايت كنند [ آل عمر از ] عمر ، رضى اللّه عنه ، كه گفت [ 4 ] :
در [ آن [ 5 ] ] شب كه مسلمان شدم با خود گفتم : كه باشد كه وى دشمنترين پيغمبر است ، تا فردا بروم و او را خبر دهم كه من مسلمان شدم و بدين محمّد درآمدم ، آنگه گفتم : هيچ كس دشمنتر به پيغمبر ، عليه السّلام ، از أبو جهل نيست - و أبو جهل خال عمر بود - روز ديگر برخاستم و على الصّباح قصد خانهء أبو جهل كردم . چون بدر خانهء وى شدم ، حلقه بر در زدم ، أبو جهل بيامد و در از پيش من باز كرد و گفت : أهلا * و سهلا ، اى خواهرزادهء من ، بچه كار آمدهاى بامداد پگاه ؟ عمر گفت : آمدهام تا ترا خبر دهم كه ايمان بخداى و پيغمبر وى بياوردهام و بدين محمّد درآمدهام و مسلمان شدهام . أبو جهل ، چون اين سخن بشنيد از من ، مرا دشنام داد و در بر روى من فراز كرد و باز به اندرون خانه رفت . و هو أعلم .
حكايت عهد نامه نوشتن كافران تا با مسلمانان معامله نكنند
محمّد بن إسحاق گويد ، رحمة اللّه عليه :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : آبى سرد بود كه به ايشان فرو ريختند .
[ ( 2 - ) ] روا : به آن سخنها از سر تو باز كرد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : عامر .
[ ( 4 - ) ] در اصل : روايت كند ابن عمر رضى اللّه عنهما كه گفت . متن عربى ج 1 ص 375 :
و حدثنى عبد الرحمن بن الحارث عن بعض آل عمر ، او بعض اهله ، قال : قال عمر . و از روا نقل شد .
[ ( 5 - ) ] از روا نقل شد .