مرا [ 1 ] آرزوى اسلام برخاست ، صبر كردم تا پيغمبر ، عليه السّلام ، از نماز فارغ شد و برخاست و به خانه باز مىرفت . چون پشت بداده بود ، من برخاستم و در پى [ 2 ] وى مىرفتم ، در ميانهء راه به وى رسيدم . سيّد ، عليه السّلام ، چون حسّ من بشنيد [ 3 ] ، باز نگريد و مرا بديد و گفت :
ما جاء بك يا ابن الخطّاب هذه السّاعة ؟ [ 4 ]
اى پسر خطّاب ، بدين نيم شب بچه كار آمدهاى ؟ و مىپنداشت كه من از بهر اذيّت وى آمدهام [ 5 ] ، گفتم : يا رسول اللّه ، آمدهام كه ايمان آورم .
سيّد ، عليه السّلام ، خرّم شد و گفت ، بگوى :
اشهد أن لا إله إلّا اللّه ، و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه .
چون ايمان بياوردم ، سيّد ، عليه السّلام ، دست بسينهء من باز نهاد و بدان فرو ماليد و دعا كرد و گفت : بار خدايا ، تو او را در دين ثابت دار . من همچنان در خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، برفتم تا بدر سراى رسيد ، آنگه باز گرديدم .
اين روايت ديگر تمام شد در اسلام عمر ، رضى اللّه عنه . و اللّه أعلم .
محمّد بن إسحاق گويد ، رحمة اللّه عليه :
ابن عمر گفت ، رضى اللّه عنهما : چون پدرم مسلمان شد ، خواست تا جملهء قريش را خبر دهد از اسلام خود ، پرسيد كه كى باشد كه خبرها فاشتر كند و سخنها زودتر نقل كند ؟ گفتند : جميل بن معمر الجمحى [ 6 ] . عمر ، رضى اللّه عنه ، پيش وى رفت و گفت : اى جميل ، بدان كه من مسلمان
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : من .
[ ( 2 - ) ] ايا و پا : از دنبالهء .
[ ( 3 - ) ] روا : دريافت .
[ ( 4 - ) ] در نسخ فارسى بخلاف متن عربى ج 1 ص 372 : فى هذه الساعه .
[ ( 5 - ) ] روا : اذيتى از ان وى رفتهام .
[ ( 6 - ) ] در اصل : حميد بن عمر الجمجى .