گفت : بار خدايا ، دين اسلام را قوّت ده به يكى از اين دو تن ، به أبو الحكم بن هشام [ 1 ] يا به عمر بن الخطّاب . اكنون اى عمر ، بشتاب و دعاى پيغمبر ، عليه السّلام ، درياب كه مىدانم كه دعاى * وى مستجاب شده باشد . عمر گفت : اى خبّاب ، مرا راه نماى تا محمّد كجاست ، تا بروم و ايمان [ 2 ] بياورم . خبّاب او را راه نمود . عمر ، رضى اللّه عنه ، همچنان كه شمشير حمايل ساخته بود [ 3 ] ، برخاست و قصد خدمت سيّد ، عليه السّلام ، كرد .
چون بدان سراى رسيد كه پيغمبر ، عليه السّلام ، در ان بود ، حلقهء در بكوفت .
سيّد ، عليه السّلام ، با أصحاب در آن سراى جمع آمده بودند و از بيم كافران در بهم فراز كرده بودند . چون عمر در آمد و در بكوفت ، يكى از أصحاب درآمد [ 4 ] تا نگاه كند كه كيست . چون درآمد و از سوراخ در نگاه كرد ، عمر را ديد كه شمشير حمايل كرده و بر در ايستاده ، زود باز بر پيغمبر ، عليه السّلام ، دويد [ 5 ] و گفت : يا رسول اللّه ، عمرست و شمشير حمايل كرده و بر در ايستاده .
صحابه جمله از وى بترسيدند و در نيارستند از پيش وى گشودن . حمزه ، رضى اللّه عنه ، گفت : يا رسول اللّه ، بفرماى تا در از پيش وى بگشايند كه اگر وى بخيرى آمده است مبارك ، و اگر بشرّى آمده است من ضمان شمشير وىام كه حمايل كرده است كه بركشم [ 6 ] و بر سر وى زنم و سرش بيندازم .
حمزه ، رضى اللّه عنه ، چون چنين بگفت ، سيّد ، عليه السّلام ، بفرمود تا در [ 7 ] باز كردند و عمر ، رضى اللّه عنه ، به اندرون آمد . سيّد ، عليه السّلام ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : + يعنى ابو جهل .
[ ( 2 - ) ] روا : اسلام . متن عربى ج 1 ص 370 : فاسلم .
[ ( 3 - ) ] روا : كرده بود .
[ ( 4 - ) ] روا : برخاست و بيامد .
[ ( 5 - ) ] روا : رفت .
[ ( 6 - ) ] روا : من همان شمشير كه حمايل كرده است بركشم . متن عربى ج 1 ص 370 :
قتلناه بسيفه .
[ ( 7 - ) ] روا : تا در از پيش وى .