بقتل آورى تا ما فارغ باشيم از جانب وى ، يا ما كه [ 1 ] كه أهل حبش هستيم همه خصم توايم . پادشاه گفت : اى قوم ، اين روا نبود كه من ديك پدر وى بكشم و امروز پسر وى بكشم ، لكن [ 2 ] شما را دستورى دادم ، برويد و او را ببازرگانى فروشيد تا او را از حبش بيرون برد . ايشان راضى شدند بر ان ، برخاستند و دست نجاشى برگرفتند و ببازار بردند و او را بششصد درم ببازرگانى فروختند [ 3 ] و آن بازرگان [ كشتى ] كرا گرفته بود و كارها ساخته بود و خواست تا روزانه شود ، پس بازرگان نجاشى بخريد و [ 4 ] بر گرفت و ببرد و بكشتى نشاند ، بعزم آنكه ، چون شب درآيد ، باد بجنبد [ و ] روانه شود [ 5 ] . اتّفاق ، چون نماز ديگر بود ، ابر پارهاى پيدا شد و باران اندكى فرو مىباريد ، عمّ نجاشى ، كه پادشاه بود ، بيرون آمد و تماشاى ابر و باران مىكرد ، ناگاه صاعقهاى از آسمان در آمد و بر وى زد و او را بسوخت و خاكستر گردانيد . مردم حبش ، چون چنان ديدند ، برفتند تا از پسران [ 6 ] وى يكى باز جاى وى نشانند و پادشاهى به وى دهند . چون برفتند و نيك بنگرستند ، در آن فرزندان هيچ يكى نبودند [ 7 ] كه أهليّت پادشاهى داشتى . مردم حبش بهم برآمدند ، گفتند : چه تدبير كنيم ؟ فرزندان اين مرد لايق پادشاهى نيستند و كس از بيرون نتوانيم آورد . بعد از ان ، جماعتى كه عاقلتر بودند گفتند : اى أهل حبش ، اگر مىخواهيد كه هيچ كس از بيرون پاى بر شما ننهد و ملك حبش بر قرار بماند ، برويد و نجاشى را طلب باز كنيد و او را از آن بازرگان بازستانيد [ 8 ] ، كه وى باشد كه پادشاهى حبش
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : يا ما جمله كه .
[ ( 2 - ) ] روا : + از بهر فراغ قوم .
[ ( 3 - ) ] ساير نسخ : + و سيم از وى بستدند .
[ ( 4 - ) ] روا : پس آن بازرگان چون نجاشى بخريده بود او را .
[ ( 5 - ) ] روا : كشتى روانه كند .
[ ( 6 - ) ] روا : فرزندان .
[ ( 7 - ) ] روا : كسى نبود .
[ ( 8 - ) ] روا : باز طلبيد .