فرزندى نبود [ 1 ] و برادرى داشت و او را دوازده پسر بود . مردم حبشه انديشه كردند كه پدر نجاشى كه پادشاه ماست بجز نجاشى پسرى ندارد و برادرش دوازده پسر دارد ، اكنون پدر نجاشى را بقتل آوريم و برادرش پادشاه گردانيم تا ، چون وى بميرد ، ملك حبش بفرزندان وى افتد و بتوارث از يك ديگر مىبرند تا كسى [ 2 ] از بيرون قصدى نكند و مردم حبشه مادام در أمن و استقامت و انتظام أحوال باشند . پس با برادر پدر نجاشى مواضعه كردند و پدر نجاشى بقتل آوردند و وى باز جاى وى نشاندند و او را پادشاه كردند . و مدّتى بر ان برآمد و نجاشى عظيم خردمند بود و زيرك بود و پيوسته خدمت عم كردى و در هر باب مراد وى طلبيدى ، تا عم كه پادشاه بود وى را از جمله فرزندان خود دوستر داشتى ، چنان كه هر كار كه كردى بر راى و مشورت وى كردى . مردم حبش ، چون چنان ديدند ، گفتند : اين نه كارى بود كه ما كرديم ، ما پدر نجاشى را بقتل آورديم و عمّ وى ، كه او را پادشاه كرديم ، همه كار [ 3 ] بمشورت وى مىكند و اعتماد كلّى به وى دارد و او را از جملهء فرزندان خود دوستر مىدارد ، و چون چنين است ، دور نباشد كه عم وى پادشاهى باز وى دهد و او را باز تخت نشاند و آنگاه * نجاشى بعوض پدر خون مردم حبش بريزد . پس اتّفاق كردند و بر پادشاه رفتند ، كه عمّ نجاشى بود ، و او را گفتند : اى پادشاه ، چنان كه ترا معلومست ما كارى چنان با پدر نجاشى بكرديم و او را بقتل آورديم و ملك وى باز تو داديم و اين ساعت تو او را معتمد و صاحب راى خود كردهاى و از همه فرزندان او را دوستر مىدارى و ما مىترسيم كه هر آينه وى انتقام پدر از ما باز خواهد . اكنون بايد كه او را
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : ملك نجاشى پدرى داشت و جز از او هيچ فرزند نداشت و ملك حبش او را بود .
[ ( 2 - ) ] روا : بميرد فرزندان دوازدهگانه بتواتر پادشاهى از يك ديگر مىبرند تا كسى ديگر .
[ ( 3 - ) ] روا : پادشاه خود ساختيم اين همه كارها .