ام سلمه ، رضى اللّه عنها ، گويد : ما هرگز چنان دل تنگ نشديم كه آن روز كه گفتند كه : لشكرى بخصمى نجاشى آمدند ، و صحابه شب و روز دست بدعا برداشته بودند و خداى را مىخواندند ، تا نجاشى بر ايشان ظفر يابد . چون نجاشى لشكر بكرد و بجنگ ايشان رفت ، صحابه ، رضى اللّه عنهم ، از بس كه دل مشغول بودند از بهر ملك نجاشى ، زبير [ بن ] عوّام را بفرستادند تا برود و ببيند كه ظفر كرا خواهد بود ، و رود نيل در ميان بود . زبير چابك [ 1 ] بود ، خيكى باد درش كرد [ 2 ] و بران نشست و از رود نيل بگذشت و به آنجا رفت كه مصاف داده بودند ، و در حال كه زبير [ بن ] عوّام ، رضى اللّه عنه ، برسيد ، نجاشى ظفر يافت بر لشكر دشمن خود و ايشان را بهزيمت كرد و ازيشان بسيار بقتل آورد . زبير ، چون حال چنان ديد ، در حال روى باز پس كرد و رود نيل باز بريد و باز آمد تا صحابهء خود را * از ان خبر باز دهد . و صحابه ، چون زبير را بديدند ، پيش وى دويدند .
زبير آواز برداشت و گفت : بشارت باد شما را كه نجاشى بر دشمن خود ظفر يافت و حق تعالى دشمن وى مقهور كرد . صحابه شاد شدند و بعد از ان حكايت كردند و گفتند : هرگز چنان خرّمى بما نرسيد كه آن روز كه زبير [ بن ] عوّام بشارت آورد كه نجاشى مظفّر شد بر دشمن خود .
باز آمديم بحكايت آنكه نجاشى فرمود بطارقه كه هديههاى قريش ردّ باز كنيد كه من رشوت قبول نكنم از بهر آنكه مسلمانان آزارم و فرمان كس نبرم ، چنان كه حق تعالى رشوت نستد و فرمان كس نبرد ، چون ملك [ 3 ] به من باز داد و ما را از بندگى بيرون آورد .
و حكايت آن چنان بود كه أمّ سلمه ، رضى اللّه عنها ، حكايت كرد و گفت : ملك حبش از ان پدر نجاشى بود و او را ، جز از نجاشى ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : چنان كه بود ، و از ساير نسخ متابعت شد .
[ ( 2 - ) ] روا : باد درافگند .
[ ( 3 - ) ] در اصل : ملك يمن .