نشناسم و بجز دين محمّد دينى ديگر نخواهم . يك روز ورقة بن نوفل مىگذشت ، بلال را ديد بدان صفت وى را عذاب مىكردند [ و ] او مىگفت :
أحد أحد . خداوندا فرياد رس ، فرياد من بيچاره رس . ورقة بن نوفل بگريست و نزديك بلال رفت و او را گفت : بلال صبر مىكن و همچنين أحد أحد مىخوان كه او باشد كه فرياد تو رسد ، و بعد از ان روى به اميّة ابن خلف كرد و گفت : اى اميّه ، شرم ندارى از خداى كه اين بيچاره را چنين عذاب مىكنى ؟ اميّة گفت : او را هر روز چنين عذاب خواهد بودن تا بميرد يا به محمّد كافر شود . ورقه گفت : بخداى كه اگر وى در اين عذاب بميرد شهيد ميرد [ 1 ] و من تربت وى زيارت گاهى سازم و هر روز خويشتن را در ان مىمالم . اميّة بن خلف التفات بسخن ورقة بن نوفل نكرد و بلال را همچنين عذاب مىكرد ، تا روزى أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، او را ديد [ 2 ] بدان صفت عذاب مىكردند ، روى به اميّة بن خلف كرد و گفت : از خداى نمىترسى كه اين مسكين را چنين عذاب مىكنى ؟ تا كى او را عذاب كنى آخر از خداى شرمى بدار . أميّة بن خلف گفت : اى پسر قحافه ، تو او را بزيان بردى و از بت پرستيدن تو او را باز داشتى و بدين محمّد درآوردى ، اكنون تو وى را باز رهان و وى را از من بخر ، اگر ترا بر وى بخشايشى هست .
أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، گفت : مرا بندهاى هست ، سياهى زنگى و هر چابكى كه خواهى [ 3 ] از دست او برآيد ، و بلال مردى ضعيفست و از وى كارى برنيايد ، او را بعوض بلال از من بستان و بلال به من ده . گفت : شايد .
أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، زنگى را بداد و بلال را بستد و او را آزاد كرد . و أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، * تا به مدينه رفت ، هفت تن از مسلمانان كه در دست
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : باشد .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : مىگذشت بلال را ديد .
[ ( 3 - ) ] روا و ط : زنگى چابك ، هر كار كه خواهى .