بستان و نان بده و اگر نه ، درم باز من ده . خبّاز گفت : اى مرد ، [ اين درم ] [ 1 ] درمى دقيانوسى است و تو گنجى يافتهاى تا اين درم بياوردهاى ، اكنون بيا و از آن گنج چيزى به من ده و اگر نه من ترا پيش پادشاه برم [ و بگويم ] كه : اين مرد * گنجى بديده است . يمليخا گفت : من هيچ گنج نيافتهام . خبّاز گفت :
بلى يافتهاى [ 2 ] ، بگفت و گوى درآمدند . [ مردم بر سر ايشان جمع آمدند و يمليخا بگرفتند و پيش قاضى بردند ] و حال با قاضى بگفتند و آن درم دقيانوسى بدست قاضى دادند . قاضى گفت : اى مرد ، اين درم از كجا آوردهاى ؟ مگر گنجى يافتهاى ؟ يمليخا گفت : اى قاضى ، من هيچ گنج نيافتهام و اين سخن بر من دروغ مىگويند . قاضى گفت : اى مرد ، حال چنان كه هست بگو و إلّا بفرمايم [ 3 ] و ترا بزندان برند . يمليخا گفت : اى قاضى ، من سؤالى از تو بكنم . اگر تو مرا جواب دهى من آنگاه احوال خود با تو بگويم . قاضى گفت : بگوى .
يمليخا گفت : مگر دقيانوس كه ديك پادشاه اين شهر بود كجا شد [ 4 ] و لشكر وى كجا شد ؟ قاضى گفت : اين سخن كه تو گفتى عجبتر است از اين درم كه با تو است ، در روى زمين اين ساعت هيچ پادشاه نيست كه او را دقيانوس مىگويند . اين چه سؤالست كه تو مىكنى ؟ بعد از ان قاضى گفت : ما در تواريخها بديدهايم كه پادشاهى بود در عهد پيشين ، كه او را دقيانوس گفتندى ، و دعوى خدائى كردى و از عهد وى تا اين ساعت سيصد سال گذشته است و چند قرن [ مردم ] بعد از وى درآمدند و بگذشتند و اين ساعت پادشاه اين شهر مردى مؤمن [ و ] موحّد نيكو سيرت است و نام وى تندوسيس است . يمليخا تعجّب كرد از ان و أحوال خود و أصحاب با قاضى بگفت . گفت : اى قاضى ، ما جماعتى بوديم كه از دست دقيانوس بگريختيم و بفلان مغاره در رفتيم و بخفتيم و امروز
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] روا و ايا و پا : بلى ديدهاى .
[ ( 3 - ) ] روا : بگوى و اگر نگوئى بفرمايم .
[ ( 4 - ) ] روا : پادشاه بود و دعوى خدائى مىكرد كجا شد .