تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
اطّلاع نيابد [ 1 ] ، كه اگر دقيانوس و لشكر وى بشنوند [ 2 ] ، بيايند و ما را بگيرند و آنگاه ما را سنگ سار كنند ، يا ما را بملّت كفر باز برند و بت‌پرستى ، و اگر ما را ديگر بار به بت‌پرستى برند ، هرگز ما را فلاح و رستگارى نباشد . و ايشان چنان مىپنداشتند كه دقيانوس زنده است و حال همانست كه ايشان ديده بودند . و آن جمله آنست كه حق تعالى از ان خبر باز داد . قوله تعالى :
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً . إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . [ 3 ]
يمليخا آن درمها بر گرفت ، چون از غار بيرون آمد ، ديوارى چند ديد از جاى بركنده و حظيره‌اى ديد بر آورده ، گفت : اين چونست ، چون ما بغار مىرفتيم نه اين حظيره بود و نه اين ديوار ؟ بعد از ان ، از آن جايگاه برفت . چون بنزديك شهر رسيد ، شكل و صورت شهر نه بدان حال ديد كه وى ديده بود ، و چون به اندرون شهر رفت ، مردم نه آن مردم بودند كه وى ديده بود ، و زبان و لغت [ ايشان ] نه آن لغت و زبان بود كه وى مىدانست ، بتعجّب بماند و گفت : اين چون تواند بود و اين خود چه حالست ؟ ببازار در آمد و بدكان خباز شد و درمى دقيانوسى [ 4 ] به أستاد خبّاز داد و گفت : اين بستان و نان بده . خبّاز آن درم بستد و در ان نگاه كرد و درمى دقيانوسى بود ، و در آن عهد و در آن زمان هيچ درم چنان نبود . يمليخا را گفت : اى مرد ، اين [ 5 ] درم از كجا آوردى ؟ يمليخا گفت : ترا چه كار است ، اگر مىستانى
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : نباشد ، و از روا و ط متابعت شد . [ ( 2 - ) ] ساير نسخ : خبر شود . روا : + و بدانند كه ما كجائيم . [ ( 3 - ) ] كهف ، 19 و 20 . [ ( 4 - ) ] روا : + بدر آورد و . [ ( 5 - ) ] ايا و ط و پا : گفت تو را چه كار است و اين .