گونهء رويش زرد شد و نزديك بود تا از تخت در افتادى . يمليخا مردى سخت زيرك بود ، چون چنان ديد ، او را انديشه در افتاد كه اين مرد كه دعوى خدائى مىكند و از گربهاى كه از هوا درافتد چنين مىترسد ، او لايق خدائى نباشد [ 1 ] و سزاوار پرستش نباشد [ 2 ] ، و بعد از ان يمليخا ديگر بطريق عقل با خود قياس كرد و گفت : مدار أحكام إلاهيّت بيشتر بر علم و حكمتست ، پس اگر علم [ 3 ] اين مرد بحقيقت بودى ، بايستى كه از پيش دانسته بودى كه گربهاى از گوشهء ايوان [ 4 ] وى بخواهد افتادن ، تا چون در افتادى از جاى برنجستى و هراس و ترس در دل وى نيامدى ، و اگر صفت قدرت بكمال داشتى مىبايستى كه از در افتادن گربه چنين عاجز و مدهوش نبودى [ 5 ] ، پس وى ، همچون ما ، بحقيقت جاهل و عاجز است ، روا نباشد كه او را [ 6 ] بخدائى پرستيم ، چون يمليخارا اين انديشه و قياس روى نمود و از خدمت دقيانوس فارغ شد و از بر أصحاب خود آمد ، متفكّر بنشست . و ايشان طعامى ساخته بودند ، و پيش وى بنهادند ، وى دست بران ننهاد . از وى پرسيدند كه چرا چنين متفكّر نشستهاى و دست بر طعام نمىنهى ؟ يمليخا گفت : شما به كار بريد كه مرا اين ساعت دل نمىخواهد .
گفتند : لابد ترا ببايد گفتن كه چرا و سبب چيست . يمليخا گفت : نتوانم گفت . أصحاب همه گرد وى درآمدند و گفتند : ما هيچ يك دست بر طعام ننهيم تا آنگاه كه بگويى كه چه حالت افتاده است ترا . يمليخا ، چون دانست كه ايشان از دنبالهء وى باز نخواهند گرديد ، ايشان را گفت : ترسم كه اگر شما را بگويم ، شما از من نگاه نداريد و من در هلاك افتم . ايشان همه سوگندها
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا و پا : او خدائى را نشايد .
[ ( 2 - ) ] روا : پرستيدن نبود .
[ ( 3 - ) ] روا : مدار حكم الهيت بيشتر بر علم و قدرتست پس اگر صفت علم .
[ ( 4 - ) ] ايا و پا : هواى ايوان .
[ ( 5 - ) ] روا : نشدى .
[ ( 6 - ) ] ساير نسخ : كى روا باشد كه ما او را .