بر قاعدهء خود بيستاد و نماز مىكرد ، تا أبو جهل بيامد و سنگى برداشت و در گوشهاى بنهاد و بيستاد ، و قوم قريش بيامدند و باز ايستادند و انتظار همى كردند [ 1 ] ، تا أبو جهل چه خواهد كردن . چون سيّد ، عليه السّلام ، در سجود شد ، أبو جهل در آمد و آن سنگ خواست تا بر سر سيّد ، عليه السّلام ، فرو كوبد [ 2 ] ، در حال دستهاى وى خشك شد و آن سنگ از دست وى در افتاد و گونهء رويش زرد شد [ 3 ] و بترسيد و باز پس دويد . قوم ، چون وى را چنان ديدند ، پذيرهء وى باز شدند و گفتند : اى أبو الحكم ، اين چه حالست كه ترا افتاد [ 4 ] ؟ - و ايشان أبو جهل را أبو الحكم گفتندى - أبو جهل گفت : چون نزديك محمّد شدم تا آن سنگ بر سر وى زنم ، اژدهائى بر مثال أشترى سرمست ديدم كه بيامد و دهان باز كرد و خواست تا مرا فرو برد . [ من از وى ] [ 5 ] بترسيدم و گونهء روى من بگرديد [ 6 ] و دستهاى من خشك شد و بگريختم و باز پس آمدم . قريش از ان تعجّب كردند ، لكن هم ايمان نياوردند . بعد از ان ، چون آن حكايت پيش سيّد ، عليه السّلام ، باز كردند ، گفت : آن جبرئيل بود ، عليه السّلام ، و اگر أبو جهل نزديك من آمدى ، جبرئيل او را هلاك كردى .
چون أبو جهل آن چنان بگفت ، نضر بن الحارث بر پاى خاست و گفت : اى قريش ، بيش ازين خود را مغرور مداريد كه اين كار كه محمّد دعوى مىكند سختتر از آن است كه شما مىپنداريد ، و محمّد ، * چون جوان بود و اين دعوى نكرده بود ، شما او را أمين مىگفتيد و هر چه وى گفتى او را
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : در نماز ايستاد و ابو جهل برفت و سنگى برگرفت و در گوشهاى پنهان باز ايستاد و قوم قريش بيامدند و منتظر باز ايستادند و نظر مىكردند .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : زند .
[ ( 3 - ) ] روا : زرد و تيره شد .
[ ( 4 - ) ] روا : ترا چه حالت افتاد . ايا : چه حالت است كه ترا افتاد .
[ ( 5 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 6 - ) ] روا : گونهء روى من زرد شد .