وزن شعر راست نيايد [ 1 ] ، دانند كه وى شاعر نيست ، آنگه ما را بدروغ باز دهند . ديگر گفتند : پس بگوييم كه : محمّد ساحر است و سخن وى مشنويد . وليد گفت : نشايد گفت [ 2 ] ، دم وى بدم ساحران نماند و سخن وى چون سخن ايشان نيست و هر كه سخن وى بشنود ، داند كه وى ساحر نيست و آنگه ما را بدروغ باز دهند . قوم قريش گفتند : پس چه كنيم [ 3 ] ، تو بگو تا چه بايد گفتن ؟ وليد بن مغيره گفت : اى قوم ، محمّد نه از انان است كه مردم او را نمىشناسند ، تا ما گوئيم كه : مردى مجهولست و التفات بسخن وى مكنيد ، چرا كه أصل وى از همه شريفتر است و نسب وى از همه معروفتر و مشهورتر است ، و ديگر در فصاحت و سخن گوئى ، كس با وى بر نيايد و اين حلاوت و لطافت كه وى را است ، در سخن گوئى ، كس را نيست ، و هر نسبت كه ما بر وى نهيم ، چون مردم وى را ببينند و سخن وى بشنوند ، بدانند كه ما دروغ مىگوئيم [ 4 ] . اكنون نزديك به كار آن باشد كه ، چون أهل موسم بنزديك مكّه رسيده باشند ، ما از پيش ايشان باز رويم و ايشان را بگوييم كه اين محمّد مردى ساحر است ، لكن سخن وى سحر است بفعل [ 5 ] ، سخنى دارد كه مردمان چون بشنوند ، فرزند از مادر و پدر جدا مىگردد و مادر و پدر از فرزند تبرّا مىكند و در ميان زن و مرد حلال مفارقت مىافگند [ 6 ] و خويش از خويش جدائى مىكنند [ 6 ] و جدائى مىطلبند ، اكنون زينهار كه ، شما كه اهل قافلهايد ، بمجلس وى حاضر مشويد و سخن وى مشنويد [ 7 ] كه ، اگر سخن وى بشنويد ، ضرورت فرقت در ميان شما افتد و پراگندگى روى
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : راست نباشد .
[ ( 2 - ) ] روا : اين نيز نشايد گفتن .
[ ( 3 - ) ] روا : وليد را گفتند پس چه گوئيم .
[ ( 4 - ) ] روا : بدانند كه آن سخن بر خلاف راستى گفتهايم .
[ ( 5 - ) ] روا : لكن سحر وى بسخن است نه بفعل . ايا و پا : ليكن سخن وى نه سحر است و نه فعل ساحر دارد اما سخنى دارد .
[ ( 6 - ) ] روا : مىافتد .
[ ( 7 - ) ] ساير نسخ : زينهار نبايد . . . شويد . . . بشنويد .