دوستى وى در دل گيرند ، تدبيرى [ 1 ] بايد كردن [ كه أهل موسم پيش محمّد حاضر نشوند . مهتران قريش گفتند : اى وليد ، تو بزرگ و صاحب راى قوم قريشى ، هر چه تو مىفرمائى ما آن كنيم . وليد گفت : نه ، هر يكى تدبيرى بر انديشيد و بگوييد كه سخن محمّد با أهل موسم چگونه مىبايد گفتن [ 2 ] ] تا ايشان از وى منزجر شوند و در مجلس وى حاضر نيايند [ 3 ] . قريش گفتند [ 4 ] : ما با أهل موسم چنين گوئيم كه : محمّد مردى كاهن است و آنچه وى مىگويد دروغ مىگويد ، پيش وى مرويد . وليد گفت : اين نشايد گفت ، چرا ؟ زيرا كه سخن وى هيچ بسخن كاهنان نماند ، و اگر ما گوئيم كه : محمّد كاهنست ، اهل موسم ، چون بشنوند كه وى سخن چون مىگويد ، دانند كه وى كاهن نيست و آنگه ما را بدروغ باز دهند . آنگه گفتند : پس بگوييم كه وى ديوانه است و سخن وى مشنويد . وليد گفت : نشايد گفتن كه وى ديوانه است ، چرا ؟ زيرا كه حركت وى هيچ به حركت ديوانگان نماند و فعل وى بفعل ديوانگان نماند و از علامات ديوانگان هيچ بر وى پيدا نيست ، و اگر ما گوئيم كه وى ديوانه است ، اهل موسم ، چون وى را ببينند ، دانند كه وى ديوانه نيست * و آنگه ما را بدروغ و از [ 5 ] دهند . ديگر گفتند : پس بگوييم كه محمّد [ 6 ] شاعر است و همه دروغ گويد و سخن وى مشنويد . وليد گفت : اين نيز نشايد گفتن ، گفت : چرا كه سخن وى به وزن شعر نيست [ 7 ] و عرب موازين شعر مىدانند و چون سخن وى بشنوند و به هيچ
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : + چرا كه سخنى شيرين دارد و دل مردم از راه مىبرد اكنون تدبيرى .
[ ( 2 - ) ] از روا نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : نباشند و از روا متابعت شد .
[ ( 4 - ) ] در اصل : گفت .
[ ( 5 - ) ] كذا استثناء و در ساير نسخ : باز .
[ ( 6 - ) ] ساير نسخ : محمد مردى .
[ ( 7 - ) ] روا : بشعر راست نيست . ايا و پا : هيچ بسخن شاعران نماند و نه هيچ به وزن شعر است .