تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
كردندى ، آنچه جهد [ 1 ] بودى در نصرت تو [ 2 ] بذل كردمى و از بهر تقويت كار تو جان سپارى نمودمى ، لكن چه كنم كه پير شده‌ام و به آن زمان نرسم . چون ورقه اين سخنها بگفت ، سيّد ، عليه السّلام ، از طواف فارغ شد و به خانه رفت و جبرئيل ، عليه السّلام ، بقاعدهء خود فرود آمدى و سيّد ، عليه السّلام ، او را بديدى و سخن وى بشنيدى ، لكن سيّد [ را ] ، عليه السّلام ، هنوز يقين نمىشد [ 3 ] كه وى جبرئيل است و او را انديشهاى ديگر مىافتاد و أحوال خود با كس نمىگفت إلّا با خديجه . يك روز از بس كه متفكّر بود پيش خديجه رفت و گفت : يا خديجه ، من از اين حال خود مىترسم و نمىدانم كه اين كيست كه من او را مىبينم ؟ و اين چيست كه از وى همى شنوم ؟ خديجه گفت : اى ابن عمّ من ، هيچ توانى كه چون او پيش تو آيد - يعنى جبرئيل ، عليه السّلام - تو ما را خبر دهى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : بلى توانم و اين بار كه بر من آيد ترا خبر دهم . پس چون جبرئيل ، عليه السّلام ، درآمد ، خديجه را خبر داد و گفت : يا خديجه ، اينك صاحب من آمد كه هر بار بر من مىآيد ، يعنى * جبرئيل . آنگه خديجه گفت : اى پسر عم من ، برخيز و بر زانوى چپ من نشين . سيّد ، عليه السّلام ، برخاست و بزانوى چپ وى نشست . خديجه او را گفت : اكنون او را مىبينى [ 4 ] ؟ گفت : بلى . خديجه گفت : با زانوى [ 5 ] راست من نشين . سيّد ، عليه السّلام ، برخاست و با زانوى راست وى [ 6 ] نشست . گفت : اكنون او را مىبينى ؟ گفت : بلى . خديجه گفت : برخيز و بر كنار من نشين . سيّد ، عليه السّلام ، برخاست و بر كنار وى نشست و خديجه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : جهد من . [ ( 2 - ) ] ساير نسخ : نصرت دين تو . [ ( 3 - ) ] روا : هنوز نمىدانست . [ ( 4 - ) ] روا : + يا نه . [ ( 5 - ) ] روا : باز زانوى . ساير نسخ : بر زانوى . [ ( 6 - ) ] در اصل : راست من نشين وى .