تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
ايستاده بودى و قدمها در آفاق آسمان فرو هشته بودى ، تا زمانى دير بر آمد ، پس همچنان ايستاده بودم و نگاه مىكردم . چون دراز بكشيد ، خديجه دل مشغول شد از بهر من و هر جاى كس * فرستاد بطلب من . چون زمانى بر آمد ، جبرئيل از چشم من ناپيدا شد و آنگه من باز پيش خديجه رفتم . خديجه گفت : يا محمّد ، كجا بودى كه عظيم دل مشغول بودم [ 1 ] از بهر تو و مرد بهر جاى فرستادم تا ترا طلب كنند ، آنگه چون ديد كه نه بر [ آن ] حالم كه از بر وى رفتم ، پرسيد كه : يا محمّد ، ترا چه افتاده است كه چنين شده‌اى ، مگر بترسيده‌اى ؟ آنگه من حكايت حال خود باز گفتم . خديجه مرا گفت : اى محمد ، دل خوش دار و بشارت باد ترا كه اميد چنان مىدارم كه تو پيغمبر عالميانى و رسول آخر الزّمانى . چون اين بگفت ، برخاست و چادر اندر سر گرفت و به مكّه شد ، پيش ورقة بن نوفل كه ابن عمّ وى بود . و اين ورقه دين ترسائى داشت و در علم إنجيل و تورات رنج بسيار برده بود و أحوال پيغمبر ما ، عليه الصّلاة و السّلام ، بدانسته بود و خديجه ، رضى اللّه عنها ، حكايت سيّد ، عليه السّلام ، با وى بكرد و احوال كه بديده بود جمله پيش وى شرح باز داد . ورقه ، چون اين حكايت از خديجه بشنيد ، گفت : قدّوس قدّوس ، يعنى : پاكا خدايا كه اين چنين عجايب از آثار قدرت و حكمت اوست و بعد از ان گفت : لئن [ كنت ] صدقتينى [ 2 ] يا خديجة ، لقد جاءه النّاموس الأكبر الّذى كان يأتى موسى ، و إنّه لنبىّ هذه الأمّة ، فقولى [ 3 ] له : فليثبت . گفت : اى خديجه ، اگر اين حكايت راست گفته‌اى مرا ، پس بدان كه اين كس كه محمّد او را بديد جبرئيل بود كه از نزد حق تعالى به وى فرو آمده بود ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : يا محمد ترا چه افتاده است ، كجا بودى كه من عظيم دل پراگنده بودم . [ ( 2 - ) ] در اصل : صدقتنى . [ ( 3 - ) ] در اصل : و قولى .