ايستادم و در پشت وى نگاه كردم . سيّد ، عليه السّلام ، بفراست بدانست كه مرا چه مقصودست . آنگاه ردا از دوش مبارك خود برگرفت [ 1 ] و مهر نبوّت بر پشت وى ظاهر شد . من ، چون چنان ديدم ، در قدمهاى وى افتادم و مىگريستم و بى خود شدم ، آنگاه دو تا شدم و بر پشت وى بوسه دادم و گفتم :
أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّك رسول اللّه .
بعد از ان در قدمهاى وى افتادم و مىگريستم ، سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام مرا دل خوشيها داد و گفت : سر بردار و بگو تا قصّه چيست . من سر برداشتم و گفتم :
أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّك رسول اللّه .
و بعد از ان آغاز كردم و قصّهء خود از اوّل تا به آخر شرح باز دادم .
سيّد ، عليه السّلام ، مرا نوازشها فرمود ، صحابه تعجّب كردند و گفتند : اين حال عجب است و اين * واقعهاى غريب [ 2 ] است . مردم مدينه بر سر من جمع آمدند و از من قصّهء من همى پرسيدند و من با ايشان قصّهء خود همى گفتم و سيّد ، عليه السّلام ، دوست داشتى كه من قصّهء خود با مردم گفتمى . پس برخاستم و برفتم ، و همچنان در قيد رقيّت [ 3 ] مىبودم و ملازمت خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، نمىتوانستم نمودن و بدين حال مىبودم تا غزو بدر و أحد از من فوت شد و من شب و روز تحسّر مىخوردم و در خود همى پيچيدم و در آتش اشتياق همى سوختم ، تا يك روز به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، حاضر شدم و سيّد ، عليه السّلام ، از اندرون من بشناخت كه اندوه فراقم بغايت رسيده بود و دست اشتياق جامهء صبرم بدريده بود ، مرا گفت : اى سلمان ، باب كتابت از شريعت من برخوان ، و خواجهء من جهود بود ، هر چند كه من مىگفتم مغالات مىنمود و بيشتر طلب مىكرد ، تا بعاقبت بچهل وقيّه زر و سيصد درخت [ خرما ] كه از
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : برانداخت .
[ ( 2 - ) ] ايا : حالى و واقعهاى عجب .
[ ( 3 - ) ] ساير نسخ : بندگى .