[ حكايت سلمان فارسى رضى اللّه عنه بروايتى ديگر ]
[ 1 ] و در روايتى ديگر چنين گويند كه :
چون سلمان ، رضى اللّه عنه ، قصّهء [ 2 ] خود در پيش سيّد ، عليه السّلام ، بگفت ، چون [ بحكايت ] صاحب عمّوريه [ 3 ] رسيده بود ، گفت : صاحب عمّوريه [ 3 ] مرا وصيّت كرد كه اگر دين حنيفيّت مىطلبى - دين إبراهيم خليل خداى ، صلوات اللّه عليه - به زمين شام رو كه در فلان موضع بيابانى هست و در آن بيابان بيشهاى هست و شخصى در آن بيشه مىنشيند و هر سال يك بار [ 4 ] از آن بيشه بيرون مىآيد و بيشهء ديگر در آن نزديكى هست و قصد آن بيشهء ديگر مىكند ، و مردم آن ولايت دانستهاند كه وى كى بيرون مىآيد و ، چون موسم آن برسد ، معلولان و رنجوران برگيرند و بروند و به انتظار بيستند . چون آن شخص بيرون آيد ، همه پيش وى باز روند و دردهاى خود با وى بگويند و همه را دعا كند و ببركت دعاى وى شفا يابند . آنگاه تو نيز با مردم ولايت برو و حال خود بگوى كه وى ترا دليلى كند بدين حق . سلمان گفت : من برخاستم و قصد آن موضع كردم و برفتم و انتظار مىكردم تا آن موسم در آمد .
چون آن موسم در آمد ، من نيز با مردم ولايت برفتم و حال خود با وى بگفتم ، مرا گفت : اى سلمان ، نزديك است به آن زمان كه از قريش پيغمبرى ظاهر شود و دين حنيفيّت بگستراند و خلق را از راه ضلالت برهاند ، قصد وى كن و خدمت وى را درياب ، كه دين حق از بر وى يا بى و شفاى درد خود را از در وى بينى . سلمان گفت : من برخاستم و قصد حجاز كردم . عرب مرا بگرفتند
هامش
[ ( 1 - ) ] از ايا و ط و پا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : + قصد خدمت خواجه كرد و بدانجا رسيد ( روا : و ) قصهء .
[ ( 3 - ) ] در اصل : عمويه .
[ ( 4 - ) ] روا و ايا و ط : يك روز .