پارسا و متديّن بود و سيرتى سخت خوب داشتى ، و مرا با وى خوش بودى و خدمت كليسيا كردمى و از وى چيزى آموختمى .
مدّتى برآمد ، راهب وفات يافت و مرا وصيّت كرد بشخصى پارسا كه در موصل مقام داشتى ، برخاستم و بر وى رفتم به موصل و گفتم فلان راهب مرا وصيّت كرد پيش تو ، اكنون بيامدم تا مدّتى در خدمت تو باشم و فايدهء علمى از تو بردارم . گفت [ 1 ] : شايد ، و آن مرد عظيم پارسا بود و متبرّك به و در علم إنجيل على الخصوص بدرجهء كمال رسيده بود ، مدّتى پيش وى بودم و از بر وى چيزى تعلّم مىكردم .
بعد از ان او [ را ] نيز وفات رسيد و مرا وصيّت كرد بشخصى كه در جانب نصيبين مقام داشت ، برخاستم و بر وى رفتم و مدّتى بر وى مىبودم و چيزى بر وى مىخواندم و او نيز عظيم مردى پارسا بود و در علم و زهد بغايت ماهر و راسخ قدم بود .
چون وى را وفات رسيد ، مرا وصيّت بشخصى كرد كه در جانب روم مقام داشت ، جائى كه آن را عمّوريه [ 2 ] گفتندى ، برخاستم و بر وى رفتم و حال خود با وى بگفتم و مدّتى ديگر بر وى مىبودم [ 3 ] و از فوايد علمى چيزى تعلّم مىكردم ، و صاحب عمّوريه مردى بغايت مجتهد و پارسا بود و در علم إنجيل على الخصوص نظير خود نداشت و نزد نصارى عظيم معتبر القول بود .
بعد از مدّتى او را وفات رسيد و من بر سر وى رفتم و گفتم : مرا بعد از تو وصيّت بكى مىكنى ؟ گفت : اى پسر ، نزديكست به آن زمان كه كوس دولت محمّدى در زنند و علم نبوّت وى برافرازند و شرع و ملّت وى بگسترانند ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : گفتم .
[ ( 2 - ) ] در اصل : عمرويه .
[ ( 3 - ) ] در اصل : مىرفتم ، و از ساير نسخ نقل شد .