دويدم و او را گفتم : ما را بازگوى تا اين ساعت چه مىگفتى ؟ آن مرد كه مرا خريده بود برخاست و طپانچهاى بر من زد و گفت : ترا با اين فضول چه كار است ، برو و به كار خود مشغول باش ، من برفتم و به كار خود مشغول شدم . چون شب درآمد ، چند من خرما كه به من داده بود برگرفتم و به خدمت سيّد ، عليه السلام ، آمدم و آن خرما پيش وى بنهادم و او را گفتم : اين صدقه است كه آوردهام تا ترا وا [ 1 ] آن أصحاب به كار بريد . سيّد ، عليه السّلام ، دست بر ان ننهاد و أصحاب را گفت :
بسم اللّه ، شما به كار بريد . من از صاحب عمّوريه [ 2 ] شنيده بودم كه پيغمبر آخر الزّمان صدقه قبول كند لكن خود * از ان نخورد ، و هديّه قبول كند و خود از ان بخورد ، و بر پشت وى مهر نبوّت ظاهر باشد . اين سه علامت از ان وى مرا گفته بود و من مىخواستم تا اين علامتها باز دانم ، تا بحقيقت بدانم كه وى همان پيغمبرست كه صاحب عمّوريه مرا نشان به وى داده بود . پس چون آن خرماى صدقه كه من برده بودم نخورد ، از بهر آنكه نام صدقه بر وى نهاده بودم ، با خود گفتم : اين يك علامت درست شد ، آنگاه برخاستم و برفتم .
روز ديگر چون از شغل خواجه فارغ شده بودم ، باز خرما كه مرا جمع شده بود برگرفتم و قصد خدمت سيّد ، عليه السّلام ، كردم و پيش وى بنهادم و گفتم :
اين هديّتى است كه آوردم تا تو و أصحاب آن را به كار بريد . سيّد ، عليه السّلام ، دست در ان باز نهاد و أصحاب را گفت : درائيد ، و خود [ 3 ] با أصحاب آن خرماها را بخوردند . من با خود گفتم : اين دو علامت درست شد . روز سؤم برخاستم و قصد خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، كردم و سيّد ، عليه السّلام ، بگورستان بقيع رفته بود ، برفتم و سيّد ، عليه السّلام ، آن جايگاه ديدم نشسته و صحابه پيش وى بزانوى خدمت درآمده . من چون برفتم ، تحيّت بگزاردم و بر سر وى باز
هامش
[ ( 1 - ) ] كذا بطور استثنا .
[ ( 2 - ) ] در اصل : از اصحاب عمرويه .
[ ( 3 - ) ] روا : سيد ، عليه السلام ، صحابه را بخواند و دست مبارك بدان دراز كرد و خود .