بعضى كه بماندند جزيت به خود فرو گرفتند . سيّد ، عليه السّلام ، آن جماعت كه از قوم هدل بودند و از ميان ايشان آمده بودند و ايمان آورده بودند ، بر سر ايشان حاكم گردانيد .
تمام شد حكايت أحبار يهود از ظهور پيغمبر ما ، عليه السّلام ، و باز آمديم بحكايت راهبان نصارى پيش از مبعث ، و هم در اين باب سخن بذكر حكايت سلمان فارسى و ديگر آن جماعت از قريش كه پيش از پيغمبر ، عليه السّلام ، راه راست يافتند و ترك بت پرستيدن كردند مقصور مىشود .
حكايت سلمان فارسى رضى اللّه عنه
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، روايت كند از ابن عبّاس * رضى اللّه عنهما ، كه ابن عبّاس [ از لفظ سلمان فارسى حكايت كرد و گفت :
سلمان از ابتداى كار خود ما را خبر داد و گفت : ] [ 1 ] من مردى فارسى بودم از اهل اصفاهان ، از ديهى كه آن را جى گفتندى و پدرم دهقان آن ديه بود و مردى منعم بود و ملك و اسباب بسيار داشت و مرا عظيم دوست داشتى و نتوانستى كه يك لحظه مرا نديدى ، و هرگز مرا از سراى بيرون نگذاشتى و از عزيزى مرا به هيچ كار نفرمودى . و ما دين مجوس داشتيم و آتشپرست بوديم و من على الخصوص عظيم مجدّ و مجتهد بودم در رعايت جانب آتش و پيوسته آتش افروختمى و آن را سجده بر دمى ، و پدرم مزرعهاى داشت و او را وظيفه بودى كه هر روز يك بار بمزرعه رفتى و عمارت آن بخواستى . يك روز او را شغلى بود نتوانست رفتن ، مرا گفت : جان پدر ، مرا امروز شغلى پيش آمده است و بعمارت مزرعه نمىتوانم رفت ، بايد كه تو برنشينى و بر وى و آن عمارت
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : ابن عباس گفت سلمان فارسى را حكايت از ابتداى كار خود ما را خبر ده گفت : ( همچنين است با مختصر اختلافاتى در ايا و ط و پا . ) و عبارت روا به تبعيت از متن عربى ج 1 ص 228 بين [ ] نقل شد .