نيكو از ميان اشتران خود جدا [ 1 ] كرد و دست عبد اللّه بگرفت و در ميان خانهء كعبه شد و قريش جمله حاضر شدند . پس عبد المطّلب قرعه برافگند و بر عبد اللّه افتاد و بفرمود و ده [ 2 ] ديگر در افزودند ، و قرعه برافگند و هم بر عبد اللّه افتاد ، و ده ديگر بياوردند و هم بر عبد اللّه افتاد ، و همچنين ده ده مىافزودند و قرعه مىزدند تا صد تمام شده بود ، پس قرعه بر اشتران افتاد . پس قريش خرّم شدند و آواز برداشتند و گفتند :
يا عبد المطّلب ، [ قد انتهى رضا ربّك ] .
خداوند و پروردگار از تو خشنود شد و اشتران بفداى عبد اللّه قبول كرد ، اكنون ترا بهانه نماند . عبد المطّلب گفت : تا ديگر بار قرعه برافگنم ، [ قرعه برافگند هم بر اشتران افتاد [ 3 ] ] و سؤم بار قرعه برافگند و هم بر اشتر افتاد ، آنگاه عبد المطّلب [ را ] يقين شد كه فداى عبد اللّه تمام شد ، پس دست عبد اللّه بگرفت و او را از كعبه بيرون آورد و بفرمود تا آن صد شتر را قربان كردند ، و توانگر * و درويش و خاص و عام از ان نصيب دادند و باقى و حوش و طيور و سباع را بگذاشتند تا از ان مىخوردند .
تمام شد قصّهء ذبح عبد اللّه و بعد ازين حكايت آن زن بيايد كه خود را بر عبد اللّه عرضه كرد .
حكايت آن زن كه خود را بر عبد اللّه پدر پيغمبر ما عليه الصّلاة و السّلام عرضه كرد .
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد كه :
چون عبد المطّلب از قربان اشتران كه فداى عبد اللّه كرده بود فارغ شد ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و پا : اختيار .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : ده اشتر ديگر .
[ ( 3 - ) ] از روا محذوف است و از ايا و ط و پا نقل شد .