تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
دست عبد اللّه بگرفت و باز خانه مىبرد و در راه كه مىرفت زنى از قوم بنى أسد ايستاده بود و چنين گويند كه : آن زن خواهر ورقة بن نوفل بود ، و زنى بود سخت محتشم و با جمال چنان كه در قبيلهء بنى أسد از وى محتشم‌تر نبود و نيكوئى بغايت داشت . چون چشم وى بر عبد اللّه افتاد ، نورى در پيشانى وى بديد و عاشق آن نور شد و به پنهان پيش عبد اللّه آمد و گفت : اى عبد اللّه ، تو هيچ سر آن دارى كه اين ساعت بخلوت با من جمع شوى ، و من اين صد شتر كه پدرت بفداى تو قربان كرد باز دهم عوض آن ، و هر چه ديگر كه خواهى بدهم و در راه تو نهم . عبد اللّه گفت : من اين ساعت همراه پدرم و مفارقت از وى نتوانم كردن . پس عبد المطّلب [ را ] ، پيشتر از ان كه به خانه رفتى و وى را به خانه بردى ، خاطرى [ 1 ] درآمد از بهر عبد اللّه ، و از راه خانه برگرديد و بخانهء وهب بن عبد مناف بن زهرة رفت و دختر وى از بهر عبد اللّه بخواست ، آمنه ، و نكاح كرد و تقرير بداد تا همان روز ترتيب وى بكنند و چون شب درآيد زفاف رود . و در قبيلهء بنى زهره از وهب هيچ كس بزرگتر از وى نبود ، و از زنان قبيلهء وى نيكوتر از دختر وى نبود و خردمندتر از آمنه نبود . پس كارها بساختند و در شب آمنه را به عبد اللّه دادند [ 2 ] و عبد اللّه با وى جمع شد . پس آمنه به پيغمبر ما ، عليه الصّلاة و السّلام ، حامله [ 3 ] شد ، و روز ديگر عبد اللّه از خانهء وهب بيرون آمد ، و آن زن كه از ديكى [ 4 ] خود را به عبد اللّه عرضه كرده بود هنوز ايستاده بود به انتظار ، تا ديگر عبد اللّه بگذرد و يك بار ديگر خود را بر وى * عرضه كند . ناگاه عبد اللّه بگذشت و آن زن ، چون وى بديد ، هيچ نگفت . عبد اللّه عجب آمد و گفت : اى زن ، چونست كه امروز هيچ نمىگوئى ؟ آن زن گفت كه : ديك آن سخن از بهر آن مىگفتم كه نورى در پيشانى تو
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : وى را در خاطر آمد زن خواستن از بهر . و [ را ] قياسا الحاق شد . [ ( 2 - ) ] ساير نسخ : سپردند . [ ( 3 - ) ] روا و پا : آبستن شد . [ ( 4 - ) ] روا : ديكين . ايا : دى .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 139 | قاضى ابرقوه