گفتند : سمعا و طاعة : اگر خواهى ما را همه قربان كن كه فرمان برداريم .
عبد المطّلب از مطاوعت ايشان شاد شد و آنگاه عزم آن كرد كه يكى را از ايشان قربان كند ، پس ده قرعه بياورد و به پسران خود داد و هر يكى از ايشان * نام خود بر آن قرعه بنوشتند و عبد المطّلب آن قرعها برگرفت و بخانهء كعبه رفت . 27
و يكى بود در كعبه كه قرعه وى انداختى [ 1 ] ، عبد المطّلب آن قرعها به وى داد و وى برافگند و قرعه بر عبد اللّه ، پدر پيغمبر ما ، عليه الصّلاة و السّلام ، افتاد .
و عبد اللّه از همهء فرزندان كوچكتر بود ، لكن پدر او را از همه دوستر مىداشت . چون قرعه بر وى افتاد ، عبد المطّلب بيرون آمد و دست عبد اللّه بگرفت و بقربانگاه 28 آورد تا وى را قربان كند .
پس قريش را خبر شد و بدويدند و دست عبد المطّلب فرو گرفتند و گفتند :
ما ترا رها نكنيم كه وى را قربان كنى كه اين سنّتى گردد و هر كس نذرى كند و فرزندى قربان كند و نسلها [ 2 ] منقطع گردد ، و در عالم هيچكس را معذور ندارد . اكنون اين كار دير نمىشود و دست از و بدار كه زنى كاهنه هست و در طرف حجاز مقام دارد ، بيا تا اوّل بنزد وى رويم و بپرسيم ، . اگر وى گويد كه اين كار مىبايد كردن ، آنگاه ترا بگذاريم و مردم ترا ملامت نكنند ، و اگر وى گويد كه اين كار نمىبايد كردن و طريقى ديگر فرا پيش تو نهد ، پس ترا آن قبول بايد كردن .
عبد المطّلب ، چون قوم همه بر سر وى جمع شدند و زبان ملامت در حق وى بگشادند و او را چنان گفتند ، آنگاه دست از عبد اللّه بداشت و برخاست و با جماعت قريش قصد آن زن كردند كه به طرف حجاز نشسته بود [ 3 ] . و اين زن
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : افگندى .
[ ( 2 - ) ] روا : نسلها بدان .
[ ( 3 - ) ] پا : مىنشست چون پيش آن زن رفتند . جملات مربوط بتابع جن و معزول بودن ديوان از پا محذوف است و در متن عربى ج 1 ص 162 راجع به معزول بودن ديوان تصريحى وجود ندارد .