چنين كنى ترا بزنى كنم و ترا با خود بملك فارس برم و عراق . دختر در شب كليد از زير سر پدر بدزديد و پيش كسرى فرستاد . و چنين گويند كه :
ساطرون هر شب مست بخفتى چنان كه از هيچ چيز خبر نداشتى ، و كليد قلعه زير سر خود بنهادى و اعتماد بر هيچ كس نكردى إلّا به دختر خود . پس چون دختر ساطرون كليد به كسرى فرستاد ، كسرى هم در شب بر نشست و بيامد و درهاى قلعه بگشاد و به اندرون رفت و ساطرون را بقتل آورد و دختر وى برگرفت و با خود ببرد و او را بزنى كرد . بعد از مدّتى در خانهء خود نزديك نيم شب دختر را ديد كه در خواب نمىرفت و در بستر خواب از اين جانب بدان جانب مىگرديد و اضطراب مىنمود . پس كسرى او را گفت : چرا اضطراب مىنمائى و امشب قرار نمىگيرى ؟ گفت : مرا جاى خوش نيست ، شمع بخواستند و جامه در پوشيدند [ 1 ] و بنگرستند ، ديدند كه يك برگ مورد بر نطع افتاده بود [ 2 ] . كسرى از آن اضطراب وى برنجيد و انديشناك شد و گفت : چون اين دختر بدين نازكى است كه از برگ موردى مىرنجد و اضطراب مىكند ، اگر روزى از من برنجد ضرورت همچنانكه با پدر غدر كرد با من نيز غدر كند ، آنگاه از دختر پرسيد كه : پدر ترا چگونه داشتى ؟ گفت : جامهء من از ديباج فلانى كردى و طعام من از مغز استخوان گوسفند ساختى و شراب من بمشك و ماء الورد بياميختى و يك لحظه مرا از بر خود رها نكردى ، از آنكه مرا دوست داشتى . بعد از ان كسرى گفت : اى دختر ، چون پدرت كه ترا بوجود آورد و با تو اين همه إنعام بكرد قدر وى ندانستى و بجاى [ 3 ] وى خيانت كردى ، پس قدر من نيز هم ندانى ، روزى بيايد كه با من نيز هم غدر كنى ، پس من هم اكنون پيش از آنكه با من خيانت كنى ، با تو [ 4 ] كارى كنم * كه عالميان از ان
هامش
[ ( 1 - ) ] كذا در اصل و ايا و ط و شايد در نوشتند باشد . روا و پا : نطع بيفشاندند يك برگ .
[ ( 2 - ) ] روا : و به پهلوى ( پا : او ) مىرفت .
[ ( 3 - ) ] در اصل : بجانب و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .
[ ( 4 - ) ] در اصل : من با تو .