در چشم نيامد ، بلكه از بهر آن كردم كه جمله كوه و صحراى ولايت من زر و سيم [ 1 ] است ، و سيم بمعدن زر و سيم بردن لايق حال من نباشد و لايق حال پادشاه نيز نبود ، كه قصد من به خدمت پادشاه نه غرض زر و سيم بود بلكه غرض من آن بود كه پادشاه مرا لشكرى دهد و داد مظلوم از ظالم بستانم ، و نيز پادشاه را خدمتى بجاى آورده باشم ، كه ملكى بى تعب او [ را ] مهيّا و مسلّم گردانم ، و غرض سيّف ذى يزن از اين سخن آن بود تا كسرى را ترغيب كند [ 2 ] و لشكر [ ى فرستد با وى ] تا او را بياگاهاند كه ملك يمن كوچك نيست ، چنان كه وى گفت و جواب وى داد كه ملك يمن آن نير زد كه ما لشكرى رنجه داريم و به آن جايگاه فرستيم . كسرى ، چون اين سخن [ 3 ] بشنيد ، عظيم در كار وى شد و بعد از ان خواصّ ملك را به خود خواند و با ايشان مشورت كرد و گفت : شما در اين [ كار ] چه مىبينيد [ 4 ] ؟
اين مرد بيامده است و از من لشكرى مىطلبد و من جواب وى دادم كه : ملك يمن آن نير زد كه كسى فرستم و كرا نكند ، و بعد از ان چون كفايت وى بديدم و سخن وى بشنيدم ، حكايت چنان مىكند كه همه كوه و صحراى يمن زر و سيم است و ما را ديگر بار رغبت افتاد كه پاس [ 5 ] سخن وى باز داريم و التماس وى مبذول گردانيم و لشكرى با وى بفرستيم . چون كسرى اين سخن بگفت ، ايشان هر يك سخنى گفتند ، بعضى گفتند : مصلحت است لشكر فرستادن ، و بعضى گفتند :
مصلحت * نيست . بعد از ان يكى بود از همه بزرگتر [ 6 ] در ميان ايشان و روى باز پادشاه كرد و گفت : اى پادشاه ترا اسيران [ 7 ] بسياراند و همه را از بهر آن محبوس
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : من پر زر و سيم .
[ ( 2 - ) ] روا : رغبت اوفتد و لشكرى با وى فرستد .
[ ( 3 - ) ] روا : چون سخن سيف ذى يزن .
[ ( 4 - ) ] روا و پا : در اين كار چه مصلحت مىبينيد .
[ ( 5 - ) ] در اصل : بارس ، و بر طبق ايا و روا اصلاح شد .
[ ( 6 - ) ] ايا و ط و پا : زيركتر . در متن عربى ج 1 ص 65 : فقال قائل .
[ ( 7 - ) ] روا : محبوسان .