حكايت [ سيف ذى يزن ]
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد :
چون أبرهه بمرگ آمد ، ملك يمن باز پسر وى افتاد ، يكسوم بن أبرهه ، و بعد از وى باز برادر وى افتاد ، مسروق بن أبرهه . بعد از ان لشكر حبش در يمن دست ظلم و تطاول برگشودند و جور و تعدّى با خاص و عام پيش گرفتند و غريب و مقيم را مىرنجانيدند و بر توانگر و درويش بيداد مىكردند ، تا اهل يمن بطاقت رسيدند و شب و روز هلاك ايشان از خداى مىخواستند . چون حال چنين افتاد ، از قبيلهء بنى [ 1 ] حمير ، كه پادشاهى و مملكت يمن به اصل از ان ايشان بود ، شخصى برخاست كه او را سيف ذى بزن مىگفتند و بر قيصر روم رفت و حال اضطراب اهل يمن و از ظلم و تعدّى لشكر حبش با وى بگفت و استعانت از وى طلبيد و گفت :
اى پادشاه ، لشكرى با من بفرست تا من ملك يمن ترا مسلم گردانم و لشكر حبش از آن جايگاه بيرون كنم . قيصر گفت : از ما به يمن دور است و رغبت كمتر نمايند لشكر ما بدان جانب . پس چون قيصر إجابت نكرد ، سيف ذى يزن از آن جايگه برخاست و قصد كوفه كرد و نعمان بن المنذر از جهت كسرى نوشروان [ 2 ] آن جايگاه عامل بود در كوفه و در حوالى فرات . سيف ذى يزن بر وى رفت و حال با وى بگفت و جمله پيش وى شرح باز داد .
نعمان گفت :
اگر صبر كنى تا من پيش كسرى روم و ترا پيش وى برم و قصّهء تو با وى بگويم و جهد بكنم كه وى لشكر با تو بفرستد و مقصود تو برآيد . پس سيف پيش وى ببود تا آنگه كه نعمان بر قاعدهء خود قصد ديدن كسرى كرد و سيف ذى يزن را با خود ببرد .
هامش
[ ( 1 - ) ] بنى از ساير نسخ فارسى محذوف است .
[ ( 2 - ) ] در اصل : و نوشروان . روا : انوشيروان .