بگفتى من از بهر تو از سر ملك و پادشاهى برخاستمى ، اكنون چون تو از بهر محقّرى سخن گفتى و اشتر خواستى و از بهر خانه شفاعتى نكردى و خانهء كعبه فرو گذاشتى ، و مىدانى كه من آمدهام كه آن را خراب كنم ، مرا اين ساعت در حقّ تو ظنّ ديگر افتاد و آن وقار در من كمتر شد . ترجمان همين سخن با عبد المطّلب باز گفت . بعد از ان عبد المطّلب را [ 1 ] گفت : ملك را بگوى كه من خداوند اين دويست اشترام و شفاعت آن كردم ، و خانه را خداوندى هست از من بزرگتر و قادرتر است به نگاه داشت آن ، اگر خواهد كه آن را نگاه دارد تواند و اگر فرو گذارد ، مرا با آن كارى نيست . ترجمان همچنان با پادشاه باز گفت . أبرهه بفرمود و اشتران وى باز دادند [ 2 ] ، بعد از ان عبد المطّلب ، 9 چون اشتران خود باز استد و باز مكّه آورد و حال با قريش و مردم مكّه باز گفت ، و ايشان از وى دستورى خواستند تا از مكّه بيرون شوند و هر چه دارند از غنيمت بكوه برند و بنهند ، و وى دستورى بداد و اهل مكّه ، مكّه را باز پرداختند و جمله مالها بكوه بردند ، آنچه داشتند ، و چون همه رفته بودند ، عبد المطّلب گفت :
بروم و كعبه را سخنى بگويم ، برفت و حلقهء [ 3 ] كعبه در دست گرفت و بدعا و تضرّع در آمد و گفت :
لا همّ [ 4 ] إنّ العبد يمنع رحله فامنع حلالك .
لا يغلبنّ صليبهم * [ و محالهم ] غدوا [ 5 ] محالك .
ان [ 6 ] كنت تاركهم و قبلتنا [ 7 ] فأمر ما بدا لك [ 8 ] .
هامش
[ ( 1 - ) ] كذا .
[ ( 2 - ) ] روا : باز پس دادند .
[ ( 3 - ) ] روا و پا : در خانهء .
[ ( 4 - ) ] در اصل : اللهم .
[ ( 5 - ) ] در اصل : عدوّا .
[ ( 6 - ) ] در اصل : و ان .
[ ( 7 - ) ] در اصل : تاركهم و تاركنا .
[ ( 8 - ) ] در اصل : بدلك .