وى را اين سخن روشن برش گويند ، بداند كه مردم وى را بشناختند و بگريزد .
رئيس گفت : * من او را بچه بهانه بخوانم ؟ گفتند : ببهانهء كارگل ، پس رئيس خود پيش وى رفت و گفت : اى فيميون ، در خانهء من عمارتى هست و مىخواهم كه تو آنجا كار كنى ، اگر رنجى به خود گيرى و بيائى و نظرى برافگنى منّتى باشد . فيميون گفت : شايد [ 1 ] ، برخاست و بخانهء وى شد ، و رئيس گفته بود و پسر را در خانه خوابانيده بودند و چادر بر سر وى داده [ 2 ] بودند . چون فيميون بسراى وى رفت ، رئيس دست وى بگرفت و ببهانهء عمارت كردن [ 3 ] در آن خانه برد كه پسرش خفته [ 4 ] بود . چون فيميون در آن خانه رفت ، چادر از وى [ 5 ] برگرفت . فيميون نظر بر وى افگند ، گفت : او را چه بوده است ؟
گفتند : مفلوج و نابينا است ، چنين كه مىبينى هميشه طريح الفراش است .
فيميون را بر وى شفقت آمد ، پس دست بدعا برداشت و حق سبحانه و تعالى دعاى وى اجابت كرد و در حال آن پسر بينا و تندرست شد . فيميون ، چون بدانست كه وى [ 6 ] را بشناختند در آن ديه ، از آنجا بيرون رفت ، و صالح با وى برفت و روى بصحرا نهادند و مىرفتند [ 7 ] . چون پارهاى برفتند ، درختى ديدند بزرگ ، چون بنزديك آن درخت رسيدند ، آوازى شنيدند كه مىگفت :
اى فيميون ، از من مگذر و زمانى صبر كن تا مرا دفن كنى . صالح گفت :
اى سبحان اللّه ، اين كيست و اين چه جائى [ 8 ] است و وى چه مىداند كه تو فيميونى ؟ گفت : اى صالح ، اين وليّى است از اولياى خداى تعالى و وى را
هامش
[ ( 1 - ) ] روا در همه جا : شاهد .
[ ( 2 - ) ] روا و ط : فرود آورده بودند . ايا : انداخته بودند .
[ ( 3 - ) ] روا : ديدن .
[ ( 4 - ) ] روا و ط : پسرش ( ط : را ) خوابانيده بودند .
[ ( 5 - ) ] روا : سر وى . پا : از سر پسر .
[ ( 6 - ) ] روا و ط : مردم ( ط : مردمان ) آن ديه .
[ ( 7 - ) ] روا و پا : مىگذشتند .
[ ( 8 - ) ] روا و ط : چه حالت است .