بيش از يك دو روز نبودى و جائى كه وى را بشناختندى زود از آنجا بگريختى و برفتى و هرگز با كس اختلاط نكردى و بنّايى دانستى و از كسب دست خود خوردى [ 1 ] ، و روز يكشنبه بقاعدهء ترسايان تعظيم كردى و در آن روز هيچ كار نكردى و بامداد تا شب بعبادت مشغول بودى . اتّفاق را در ديهى برسيد از جانب شام ، و در آن ديه مردى بود او را صالح گفتندى ، آن مرد بر احوال فيميون واقف شد و بدانست كه او وليّى است از اولياى خداى تعالى ، و عظيم در كار فيميون شد و شب و روز در بند آن شد تا معرفتى با وى بدست آورد و چند روز رفيق وى شود و صحبت و خدمت وى دريابد . و فيميون بر خلاف عادت چند روز اتّفاق را در آن ديه مقام كرده بود ، و هر يكشنبه برخاستى و روى در صحرا نهادى و بعبادت خداى تعالى مشغول شدى ، و صالح پيوسته در بند ترصّد حال وى بود ، لكن نمىيارست مخالطت با وى كردن و گستاخى نمودن ، پس هر روز يكشنبه كه فيميون بصحرا رفتى ، صالح از پى وى برفتى و جائى پنهان شدى ، چنان كه فيميون در نماز شدى ، وى بنزديك وى شدى [ 2 ] و نگاه مىكردى تا فيميون نماز چگونه مىكردى ، در اين حال اژدهائى ديد كه قصد فيميون كرده بود و بنزديك وى رسيده بود . صالح چون چنان ديد ، ترسيد كه فيميون را هلاك كند . آواز برداشت و گفت :
يا فيميون ، خود را نگاه دار كه اژدهائى روى به تو نهاده است . فيميون التفاتى بسخن وى نكرد و هيچ تشويش در وى * پيدا [ 3 ] نشد و همچنان به نماز مشغول شده بود . پس اژدها چون بنزديك وى شد ، بر كنارهء سجّادهء وى حلقه كرد و بخفت و جان بداد . فيميون چون از نماز فارغ شد ، روى باز پس كرد و صالح ديد و گفت : اى مرد ، ترا چه افتاده بود كه اين آواز مىدادى ؟ صالح گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : قوت خوردى .
[ ( 2 - ) ] روا : و بنشستى .
[ ( 3 - ) ] روا : در خود نياورد .