اى دوست خداى ، اژدها [ 1 ] قصد تو مىكرد و مىترسيدم كه ترا هلاك كند ، آنگاه اين دليرى كردم و آواز برآوردم . فيميون گفت : اى مرد ، ندانستى كه هر كه از خداى بترسد همه چيزى از وى بترسند ؟ بعد از ان صالح بنزديك وى شد ، ديد كه اژدها حلقه كرده بود بر كنار سجّادهء وى و جان داده بود . صالح چون چنان ديد ، خود را نتوانست [ 2 ] نگاه داشتن و در پاى فيميون افتاد و بوسه بر قدمهاى وى مىداد و مىگفت : از بهر خداى ، مرا بگذار تا چند روز در خدمت و صحبت تو باشم و بركات أنفاس تو دريابم . فيميون گفت : اى مرد ، ترا طاقت صحبت من نباشد ، و جائى كه مرا بشناختند ، من خود آنجا مقام نكنم و نتوانم بودن آن جايگاه . صالح گفت : لا بد باشد كه من در خدمت [ 3 ] تو باشم و اگر مرا به سنگ از پيش خود برانى باز نگردم . فيميون ، چون آن جدّ و إرادت او بديد ، رضا داد و صالح را به خود قبول كرد و با وى شرطها كرد كه كس از حال وى خبر ندهد و آنگه با هم باز ديه گرديدند . فيميون ، چون چند روز ديگر در آن ديه مىبود ، بر سر [ 4 ] هر رنجورى كه مىرفت [ 5 ] دعائى بر وى بكردى و ببركت دعاى وى ، حق سبحانه و تعالى وى را شفا فرستادى . و سبب آن بود كه وى را مىبردند به كار گل [ 6 ] ، و در هر جائى كه رنجورى بودى و وى آن رنجور بديدى دعا بر وى بكردى ، در حال شفا يافتى ، زيرا كه وى [ را ] بر ايشان شفقت آمدى و مردم ديه آن حال از وى ديده بودند و دانسته بودند . اتّفاق را رئيس ديه [ را ] پسرى [ بود ] نابينا و مفلوج ، خواست كه فيميون ببرد تا بر وى دعا كند ، گفتند فيميون را ببهانهء ديگر ببايد بردن ، و اگر نه كه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : ديدم كه اژدها .
[ ( 2 - ) ] روا : باز نتوانست .
[ ( 3 - ) ] ساير نسخ : صحبت .
[ ( 4 - ) ] در اصل : و بر سر .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : افتادى .
[ ( 6 - ) ] ايا : گل كردن .