ذو رعين گفت : حجّت من بر تو كاغذ پارهاى است كه در بحرين به تو دادم .
و حكايت اين چنان بود كه [ چون ] اميران غدر ساختند ، و عمرو را از راه ببردند در بحرين ، و وى را بران داشتند تا برادر خود حسّان بكشد ، و پادشاهى از آن وى باشد ، اين ذو رعين در ميان ايشان بود و هم امير بود و به پنهان برفت و عمرو را گفت : اى پادشاه [ 1 ] ، مصلحت نيست ترا قتل برادر كردن [ 2 ] ، و قوم حمير كه ترا بر سر اين كار مىدارند بجاى تو خيانت مىكنند و از بهر غرض خود اين سخن به تو مىگويند [ 3 ] ، كه مىخواهند كه باز يمن شوند و آسوده و خوش در خانها بنشينند و جنگ و مصاف نكنند ، اكنون زينهار ، تو قول ايشان [ مشنو ] [ 4 ] كه اگر بشنوى ، بعد ازين پشيمانى خورى و ترا سودى ندارد ، و از اين جنس نصيحت بسيار كرده بود ، لكن او را هوس پادشاهى در سر [ 5 ] بود ، و هر چند كه وى مىگفت ، نصيحت نشنود و سخن وى در گوش نمىگرفت . ذو رعين ، چون ديد كه فايدهاى نمىدارد * و قبول [ 6 ] نمىكند و از كشتن برادر خود باز نخواهد ايستادن ، دو مصراع بيت بگفت و در كاغذ پارهاى نوشت و بدست عمرو داد ، گفت : اى عمرو ، اين حجّتى است از من بر تو ، نگاه دار تا روزى كه مرا به كار بايد . عمرو ندانست كه اين چيست و در زير قباى خود پنهان كرد ، و اين دو مصرع بيت در آن كاغذ نوشته بود وصف الحال :
بيت
ألا من يشترى سهرا بنوم * سعيد من يبيت قرير عين
فإمّا حمير غدرت و خانت * فمعذرة الإله [ 7 ] لذى رعين
هامش
[ ( 1 - ) ] كذا . روا : اى عمرو .
[ ( 2 - ) ] روا و ط و پا : برادر خود كشتن .
[ ( 3 - ) ] روا و ط و پا : مىگويند چرا كه .
[ ( 4 - ) ] از ايا نقل شد . روا : مشنو اگر .
[ ( 5 - ) ] روا و ط و پا : در دماغ نهاده بود .
[ ( 6 - ) ] روا و ط و پا : و سخن وى قبول .
[ ( 7 - ) ] در اصل : الاكبر .