با وى بيعت كردند ، تا وى برادر خود بكشد و او پادشاه باشد . عمرو [ 1 ] برفت و برادر خود بكشت و لشكر برگرفت و باز يمن رفت و پادشاهى مىكرد . بعد از چند مدّت ، او را رنجى پديد آمد ، چنان كه خواب از چشم وى برفت و هر چند كه كوشيد كه چشم وى در خواب شود ، چشم وى خواب نگرفت ، نه در شب و نه در روز و بى طاقت شد ، اطبّا و منجّمان پيش خود خواند و هر چند كه وى را مداوات [ 2 ] مىكردند و از بهر وى طلسمها مىساختند هيچ فايدهاى * نمىداشت . روزى خشم گرفت و خواست كه ايشان را بقتل [ 3 ] آورد گفت : شما بچه كار باز آئيد كه اين قدر رنج مرا مداوات نمىتوانيد كردن ؟ ايشان گفتند :
اى پادشاه ، هر چه در وسع و طاقت ما بود بجاى آورديم ، لكن سبب نمىدانيم كه اين همه مداوات چرا مفيد نيست ؟ و در ميان ايشان يكى بود از همه بزرگتر بر پاى خاست و گفت : اى پادشاه ، من در كتابى چنين ديدهام كه : هر كه برادر خود بناحق بكشد ، حق سبحانه و تعالى خواب از چشم وى ببرد و سهر و بى خوابى بر وى مسلّط كند و به هيچ موجب [ 4 ] رنج وى مداوات خود قبول نكند .
آن پادشاه ، چون اين سخن از وى بشنيد ، دانست كه اين سخن راست گفت .
آنگه خشم گرفت بر آن جماعتى كه وى را بدان داشته بودند تا برادر خود بقتل آورده بود و همه را بخواند و سياست كرد .
و در ميان ايشان يكى بود كه او را ذو رعين [ 5 ] گفتندى ، چون نوبت به وى رسيد [ 6 ] گفت : اى پادشاه ، من كه ذو رعينام بر تو حجّتى دارم ، اگر [ بر ] قتل من زمانى صبر كنى بگويم . پادشاه گفت : بگو تا آن حجّت چيست ؟
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : عمر .
[ ( 2 - ) ] ايا : معالجت .
[ ( 3 - ) ] ساير نسخ : هلاك كند .
[ ( 4 - ) ] روا و ط و پا : گونه .
[ ( 5 - ) ] در اصل : دور عين .
[ ( 6 - ) ] ساير نسخ : رسيد ، خواست تا وى را سياست كند .