در وى بود از آدمى [ 1 ] جمله را بسوخت و برداشت . چون سطيح اين بگفت ، ربيعه [ 2 ] كه پادشاه بود گفت : أحسنت اى سطيح ، كه بيان خواب مرا نيكو كردى ، و صورت حال چنان كه من ديده بودم باز گفتى ، و هيچ زياده [ و ] نقصان در ان نياوردى ، اكنون تعبير آن بگوى . پس سطيح گفت :
أحلف بما بين الحرّتين [ 3 ] من حنش ، لتهبطنّ أرضكم الحبش ، فليملكنّ ما بين أبين إلى جرش .
گفت : سوگند مىخورم بحرم مدينه ، و هر چه در وى است از جمنده و پرنده كه : هر آينه لشكر حبش خروج كند و به زمين يمن آيد و ملك يمن بدست فرو گيرد . و أبين و جرش دو شهر بوده است بر كنارهاى زمين يمن افتاده بود .
پادشاه گفت : اى سطيح ، من از اين سخن غمناك شدم ، اكنون با من بگوى كه در عهد من لشكر حبش خروج كنند يا بعد از من ؟ سطيح گفت :
لا ، بل [ 4 ] بعده بحين ، أكثر من ستّين أو سبعين .
گفت : خروج * كردن لشكر حبش ، بعد از عهد تو پادشاه باشد به شصت سال يا هفتاد سال ديگر .
پادشاه پارهاى خوشدل شد ، آنگه گفت : اى سطيح ، لشكر حبش [ 5 ] چون ملك [ يمن ] بدست فرو گيرند ، ملك بديشان بماند يا نه ؟ سطيح گفت :
بل ينقطع لبضع و سبعين من السّنين .
گفت : اى پادشاه ، ملك يمن بر حبش بيش از هفتاد سال نماند ، و بعد از ان ايشان را بكشند و آنچه بمانند از يمن بيرون كنند . پادشاه گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : آدمى زاد همه .
[ ( 2 - ) ] در اصل : ربيع . ساير نسخ بجز ايا : ربيعة بن نصر .
[ ( 3 - ) ] در اصل : الحرمين ، جنس ، ليحطبن ، ارضك .
[ ( 4 - ) ] در اصل : لا بد .
[ ( 5 - ) ] در اصل : يمن .