باز قوم تبابعه [ 1 ] افتاد ، و حكايت ايشان بعد ازين گفته شود .
پس اين ربيعة بن نصر پادشاه يمن شد و ملكى بكام دل مىراند ، و اتّفاق افتاد و شبى خوابى بديد و از آن خواب عظيم بترسيد . پس روز ديگر هر چه در مملكت وى بودند از معبّران و منجّمان و ساحران و كاهنان همه را جمع كرد ، ايشان را گفت : من دوش خوابى ديدهام و از ان عظيم بترسيدهام ، بايد كه تعبير آن خواب چنان كه شرط باشد بگوييد و هيچ پنهان نداريد . ايشان گفتند : تا پادشاه خواب خود را حكايت كند ، و بعد از ان ما تعبير چنان كه شرط بود بگوييم . پادشاه گفت : خواب من كسى تعبير تواند كردن [ كه ] پيشتر از آنكه من حكايت خواب كنم ، او صورت خواب ، چنان كه من ديدهام در خواب ، بگويد . ايشان همه عاجز و متحيّر شدند و گفتند : اى پادشاه ، ما چگونه آن خواب تو كه غيب است تو را خبر دهيم ! اين ممكن نباشد كه از دست ما خيزد . پس پادشاه خواست كه ايشان را سياست كند ، گفت : اين همه روز شما را از بهر آن مىداشتم ، تا چون مرا مشكلى افتد ، شما آن را حلّ كنيد ، و بوقت كار شما خود همه فرو مانديد و مرا جوابى نمىدهيد . پس چون پادشاه در خشم شد [ 2 ] ، يكى ازيشان بر پاى خاست و خدمت كرد و گفت :
اى پادشاه [ 3 ] ، تو ايشان را زينهار ده كه من ترا دليلى كنم به كسى كه تعبير خواب تو ، چنان كه مراد تو باشد ، بگويد [ 4 ] . پادشاه گفت : بگو تا كيست آن مرد ؟
گفت : اى پادشاه ، دو شخص هستند ، يكى را سطيح گويند و يكى را شقّ [ 5 ] ، و ايشان را موضع در فلان جاى است و مقام آنجا ساختهاند و در علم فراست و
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : تتابعه .
[ ( 2 - ) ] روا : خشم گرفت .
[ ( 3 - ) ] در اصل : تو اى ايشان را .
[ ( 4 - ) ] ايا و ط و پا : حكايت كند و تعبير آن به شرط بگويد .
[ ( 5 - ) ] در اصل : وشق .