عنبر ريخت و به فرزندان و خويشان خود گفت : اين سر فرزند دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله است . آنگاه ( خطاب به سر ) گفت : دريغا ! كه جدّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را نديدم تا به دست او اسلام آورم . دريغا ! كه تو را زنده نديدم تا به دستت اسلام آورم و در ركابت پيكار كنم ، چنانچه اينك مسلمان شوم آيا در قيامت شفاعتم مىكنى ؟
خدا آن سر مطهر را به سخن آورده با زبان فصيح سه بار گفت : « چنانچه اسلام آورى شفيعت خواهم بود » « 1 » . و خاموش شد . پس آن يهودى و خويشانش اسلام آوردند .
در برخى مقتلها آمده كه : راهب گفت : اى سر مبارك ! تو را به حق خدا با من سخن بگو ! سر به سخن آمد و فرمود : « چه مىخواهى » « 2 » ؟ گفت : تو كيستى ؟ فرمود : « منم فرزند محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله ، منم فرزند على مرتضى عليه السّلام ، منم فرزند فاطمهء زهرا عليها السّلام ، منم كه در كربلا شهيد شدم ، منم كه در جمع خدا ناسپاسان تنها و تشنهام » « 3 » ! راهب سخت گريست و گفت : سرورم ! به خدا بر من سخت است كه نخستين كشته در ركابت نبودهام .
تلاوت قرآن در شام
[ 490 ] - 315 - حرث بن وكيده گويد : من در ميان كسانى بودم كه سر مبارك امام عليه السّلام را مىبردند ناگاه شنيدم سورهء مباركه كهف را تلاوت مىكند . با خود گفتم آيا اين صداى دلنشين ابا عبد اللّه عليه السّلام است كه مىشنوم ؟ ! ناگاه فرمود : « اى ابن وكيده ! آيا نمىدانى ما امامان نزد پروردگار خود زندگانيم » « 4 » ؟ ! با خود گفتم اين سر مبارك را مىربايم . فرمود : « اى ابن وكيده ! اين كار تو نيست اينكه خونم را ريختند نزد خداوند متعال عظيمتر از گرداندن سر من ( در
هامش
( 1 ) ان اسلمت فأنا لك شفيع .
( 2 ) ما تريد منّي .
( 3 ) انا ابن محمّد المصطفى ، انا ابن عليّ المرتضى ، انا ابن فاطمة الزّهراء ، انا المقتول بكربلا ، انا الغريب العطشان بين الملاء و .
( 4 ) يا ابن وكيدة أما علمت انّا معشر الائمّة أحياء عند ربّنا ؟