عطشان » « 1 » ! و خاموش شد .
راهب صورت بر صورت او نهاد و گفت : صورت از صورتت برندارم تا وعده دهى در قيامت شفيعم خواهى بود . فرمود : « به آيين جدم محمّد صلّى اللّه عليه و آله بازگرد » « 2 » ، راهب گفت :
« اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه » و آن سر مبارك شفاعتش را پذيرفت .
چون صبح شد از او سر و پولها را گرفتند و رفتند ، و چون به وادى پا نهادند ديدند كه پولها سنگ شده است .
[ 489 ] - 314 - ابن زياد به فرمان يزيد سرهاى شهدا را با اسيران به سوى شام گسيل داشت .
ابو سعيد شامى مىگويد : من روزى با آن كافران پست كه سرها و اسيران را به دمشق مىبردند همراه بودم . چون به دير نصارا رسيدند ميانشان شايع شد كه نصر خزاعى سپاه فراهم آورده و مىخواهد نيمه شب بر ايشان بتازد و قهرمانان و شجاعانشان را بكشد و سرها و اسيران را از ايشان بستاند . فرماندهان لشكر كه بسيار ترسيده بودند ، گفتند : امشب به اين دير پناه مىبريم ، و آن را سنگر خود مىگيريم كه محكم است و دشمن نمىتواند به آن دست يابد پس شمر و سپاهش بر باب دير ايستادند و او فرياد زد : اى ديريان ! راهب بزرگ آمد و پرسيد : شما كيستيد و چه مىخواهيد ؟ ! شمر گفت : از سپاه عبيد اللّه بن زياديم و رهسپار شام . پرسيد : چرا ؟ گفت : شخصى در عراق بر يزيد بن معاويه شوريده بود . او لشكرى عظيم فراهم آورده و ايشان را كشت . اينك اين سرهاى آنان و اين بانوان و كودكان اسير ايشان است ! راهب نگاهى به سر مبارك امام عليه السّلام افكند و ديد از آن تا دل آسمان نورى ساطع است و هيبتى ژرف دارد گفت : دير ما گنجايش شما را ندارد . شما مىتوانيد سرها و اسيران را به دير آوريد و خود از بيرون مراقب باشيد . چنانچه دشمن حمله كرد با ايشان بجنگيد و نگران سرها و اسيران نباشيد .
آنان سخن راهب را پسنديده ، گفتند : پيشنهاد خوبى است . سر مبارك امام عليه السّلام را پايين
هامش
( 1 ) انا ابن محمّد المصطفى ، و انا ابن علىّ المرتضى ، و انا ابن فاطمة الزّهراء ، و انا المقتول بكربلاء ، انا المظلوم ، انا العطشان .
( 2 ) ارجع الى دين جدّى محمّد صلّى اللّه عليه و آله .