پرسيد : اين چيست ؟ گفت : سر حسين بن على [ عليهم السّلام ] است كه در آن پادشاهى دنياست . زن گفت : نويدت باد ! كه فرداى قيامت جدش محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله دشمنت خواهد بود ، به خدا سوگند ديگر نه تو شوى منى و نه من همسر تو . سپس ميلهاى آهنين برگرفت و بينىاش را آزرد .
خولى از آنجا بيرون آمد و نزد ثعلبيّه رفت . زن پرسيد اين چيست ؟ گفت : سر يك شورشگر كه بر عبيد اللّه بن زياد شوريد ! پرسيد نامش چيست ؟ او از گفتن نام خوددارى كرد و آن را برابر خاك گذارد و طشتى بر آن نهاد .
شبانگاه زن بيرون آمد ديد از آن سر تا بلنداى آسمان نورى ساطع است كنار طشت آمد و نالهاى شنيد - او گويد : از آن سر تا سپيده دم صداى قرآن مىشنيدم كه آخرين آن :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ
« 1 » بود و پيرامون آن صداهايى رعدآسا مىشنيدم كه دريافتم تسبيح فرشتگان است - .
زن نزد شوى خود آمد و پس از بيان ماجرا پرسيد : زير آن طشت چيست ؟ گفت :
شورشگرى كه عبيد اللّه او را كشت مىخواهم آن را نزد يزيد ابن معاويه ببرم تا مال بسيار جايزه گيرم ! پرسيد : نامش چيست ؟ گفت : حسين بن على [ عليهما السّلام ] .
زن فريادى زد و بىهوش افتاد . چون به هوش آمد گفت : واى بر تو ! اى بدتر از مجوس ! كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله را آزردى . آيا از خداى زمين و آسمان نترسيدى كه براى سر فرزند زهرا عليها السّلام جايزه مىخواهى ؟ ! سپس گريان بيرون آمده سر را برداشت بوسيد و بر دامن نهاد و آن را پيوسته مىبوسيد و مىگفت : خدا كشندهء تو را لعنت كند كه دشمنش جدت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله است .
چون شب بود و تاريك ، خواب بر او غلبه كرد . در خواب ديد گويا سقف خانه شكافت و نورى خانه را فرا گرفت و ابرى سپيد نمودار شد ، از درون ابر بر دو بانو بيرون آمدند و سر را از دامن او برداشته گريستند .
زن گويد : از آنان پرسيدم : شما كيستيد ؟ يكى از ايشان فرمود : من خديجه دختر خويلدم
هامش
( 1 ) سورهء شعراء ، آيهء 227 .