و اين دخترم فاطمه زهرا عليها السّلام است . از تو سپاسگزاريم و خدا رفتار تو را سپاس گفت و تو در مقام قدس بهشتى با ما خواهى بود . من از خواب بيدار شدم و سر بر دامنم بود .
چون صبح شد شويش آمد تا سر را بردارد ، او نگذاشت و گفت : واى بر تو ! طلاقم ده كه ديگر من و تو همسر نيستيم . خولى گفت : سر را بده و هر چه خواهى كن . گفت : به خدا سوگند آن را به تو ندهم .
پس زن را كشت و سر را برداشت . و خدا روح آن زن را به بهشت - در جوار زهرا عليها السّلام - برد .
[ 488 ] - 313 - ابو مخنف گويد : شخصى كه در روز ورود سر مبارك امام عليه السّلام بر ابن زياد حضور داشته نقل كرد : آتشى را ديدم كه از قصر برخاست . عبيد اللّه بن زياد وحشت زده از تخت برخاست و به اتاقى فرار كرد ! ناگاه از آن سر مطهر صدايى به گوش همه رسيد كه : « اى دور از رحمت خدا ! از آتش به كجا فرار مىكنى ؟ ! اگر در دنيا بر من غلبه يافتى بدان كه بازگشتگاه قطعى تو در آخرت آتش است » « 1 » ! پس همه حاضران از آنچه ديدند به سجده افتادند و چون آتش رفت سر مطهر خاموش شد .
نطنزى در خصائص آورده است : چون سر امام عليه السّلام را آورده در منزل قنسرين فرود آمدند ، راهبى از صومعه خود به آن سر مبارك نگريسته ديد كه از دهان او نورى به آسمان بلند است . ده هزار درهم آورده به ايشان داد و سر را گرفت و به صومعه برد .
ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت : خوشا تو را ! و خوشا به آن كسى كه حرمت اين سر را بدارد ! راهب رو به آسمان داشت و عرض كرد : پروردگارا ! به اين سر فرمان ده تا با من سخن گويد . سر مطهر به سخن آمد و فرمود : « راهب ! چه مىخواهى » « 2 » ؟ ! عرض كرد : تو كيستى ؟ ! فرمود : « منم فرزند محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله ، منم فرزند على مرتضى عليه السّلام ، منم فرزند فاطمه زهرا عليها السّلام ، منم كشتهء دشت كربلا ، منم مظلوم ، منم ،
هامش
( 1 ) الى اين تهرب من النّار يا ملعون ، لئن عجزت عنك في الدّنيا فانّها في الآخرة مثواك و مصيرك .
( 2 ) يا راهب أيّ شىء تريد !