سخن امام عليه السّلام با ياران ابن سعد
[ 471 ] - 296 - عبد اللّه بن عمار گويد : ( امام عليه السّلام در قتلگاه افتاد ) خواهرش زينب دختر فاطمه زهرا عليها السّلام از خيمهها بيرون آمد و عمر بن سعد را نزديك امام عليه السّلام ديد ، ( آشفته و نگران ) فرمود : اى عمر بن سعد ! ابا عبد اللّه عليه السّلام را مىكشند و تو نگاه مىكنى ؟ و عمر رو از زينب عليها السّلام برگرداند .
گويا عمر را مىبينم كه اشك بر چهره و گونههايش جارى بود .
[ 472 ] - 297 - ابو مخنف گويد : امام عليه السّلام ردايى از خزّ به تن كرده ، عمامه به سر داشت و خضاب فرموده بود ، او پيش از شهادت پياده و دلاورانه مىجنگيد و چشمى به تيراندازهاى دشمن و چشمى به حرم خود داشت و بر سپاه دشمن يورش برده مىگفت : « آيا يكديگر را به كشتنم برمىانگيزيد ؟ ! هان ! به خدا سوگند هيچ بندهاى از بندگان خدا را پس از من نمىكشيد كه بيشتر از كشتن من خدا را به خشم آورد . اميدوارم خدا با خوارى شما ، مرا ارجمند دارد و از جايى كه نفهميد انتقامم را از شما بگيرد ، شما اگر چه مرا كشتيد امّا خدا در ميانتان درماندگى افكند و ( با دست خودتان ) خونتان را بريزد و خشنود نشود تا عذاب دردناكتان را چند برابر كند » « 1 » .
سخن امام عليه السّلام با شمر
[ 473 ] - 298 - روز عاشورا امام عليه السّلام در ميدان جنگ ايستاده ، آبى طلب مىكرد و ندا مىداد :
« آيا رحم كنندهاى هست كه آل پيامبر برگزيدهء خدا را رحم كند ؟ آيا ياورى هست كه نسل پاك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را يارى كند ؟ آيا براى فرزندان زهراى بتول عليها السّلام پناهدهندهاى هست ؟
آيا كسى هست كه از حرم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پاس دارد » « 2 » ؟
هامش
( 1 ) اعلى قتلي تحاثّون ، أما و اللّه لا تقتلون بعدي عبدا من عباد اللّه أسخط عليكم لقتله منّي ! و أيم اللّه إنّي لأرجو أن يكرمني اللّه بهوانكم ثمّ ينتقم لي منكم من حيث لا تشعرون أما و اللّه لو قد قتلتموني لقد ألقى اللّه بأسكم بينكم و سفك دمائكم ، ثمّ لا يرضى لكم حتّى يضاعف لكم العذاب الأليم ! .
( 2 ) هل من راحم يرحم آل الرّسول المختار ، هل من ناصر ينصر الذّرّية الأطهار ، هل من مجير لأبناء