[ 466 ] - 291 - مسلم بن رباح غلام امير مؤمنان عليه السّلام گويد : « در روز عاشورا با امام عليه السّلام بودم تيرى آمد و بر صورت آن حضرت عليه السّلام نشست ، فرمود : مسلم ! « دستانت را نزديك خون بگير » « 1 » من چنان كردم و چون پر شد فرمود : « آن را در دستانم بريز » « 2 » ، پس آن را به آسمان افشاند و فرمود : « خدايا ! انتقام خون فرزند دختر پيامبرت را بگير » « 3 » .
و هيچ قطرهاى از آن به زمين برنگشت .
امام عليه السّلام ( مجروح و خونين و ) خسته از نبرد بازايستاد و هر كس به او مىرسيد مىگذشت و نمىخواست دست به خون امام بيالايد تا مالك بن نسر كندى آمد و با شمشير بر سر امام عليه السّلام كه كلاهخودى بر آن بود - نواخت و آن را شكافت و پر از خون شد .
امام عليه السّلام ( نفرين كرده ) فرمود : « با دست راستت نخورى و نياشامى و خدا تو را با ظالمان محشور كند » « 4 » ! سپس آن را كنار افكند و خسته و ناتوان ، كلاهخود ديگرى بر سر نهاد و عمامه بر آن بست .
كندى آن را كه از خزّ بود به غنيمت برداشت بعدها چون آن را به همسر خود ام عبد اللّه داد تا خونش را بشويد همسرش گفت : آيا سرپوش فرزند دختر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مىربايى و به خانهء من مىآورى ؟ ! خدا قبرت را پر از آتش كند بيرون شو ! دوستانش گويند : دستانش خشك شد و پيوسته با بينوايى و درماندگى زيست تا مرد .
[ 467 ] - 292 - ابن عيينه گويد : من از قاتلان ( امام ) حسين عليه السّلام دو نفر را ديدم امّا اولى . . . و امّا دومى چون با مشك آبى روبرو مىشد آن را مىآشاميد و سيراب نمىشد ! و اين به سبب آن بود كه او امام عليه السّلام را در حال نوشيدن آب تيرى افكنده بود و امام عليه السّلام نفرينش كرده ، فرموده بود :
« خدا تو را در دنيا و آخرت سيراب نسازد » « 5 » !
هامش
( 1 ) يا مسلم ادن يديك من الدّم .
( 2 ) اسكبه في يدي .
( 3 ) اللّهمّ اطلب بدم ابن بنت نبيّك .
( 4 ) لا أكلت بيمينك و لا شربت و حشرك اللّه مع الظّالمين .
( 5 ) لا ارواك اللّه من الماء فى دنياك و لا آخرتك .