اى ماه تابان بنى هاشم ! كه در پيشامدهاى ناگوار در تنگناهاى دنيا يار من بودى ! پس از تو ديگر زندگى دنيا براى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله گوارا نخواهد بود ، به زودى در پسين روز دنيا در پيشگاه حق تعالى گرد آييم .
هان كه شكوه و بردبارى من از آن خداست و هم آنچه از تشنگى و فشار دنيا مىبينم » « 1 » .
سپس امام عليه السّلام بلند بلند صدا زد : « آه برادرم ! آه عبّاسم ! آه خون زلال دلم ! آه نور ديدهام ! آه از بىياورى ( پس از تو ) ! به خدا سوگند جدايى تو بر من سخت و ناگوار است » « 2 » ! سپس بىتابانه گريست و جسد او را بر پشت اسب نهاد و به خيمهها آورد و آن قدر گريست كه بيهوش شد .
و در خبرى آمده است : امام عليه السّلام چون بر بالين برادر آمد خواست تا او را بردارد عبّاس چشم گشود و متوجّه شد . پرسيد برادر جانم ! مرا كجا مىبرى ؟ ! فرمود : « به خيمهها » « 3 » .
عرض كرد : برادر جان ! تو را به حق جدّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سوگند مىدهم مرا به خيمهها نبر ، بگذار همين جا باشم . امام عليه السّلام فرمود : « چرا ! برادرم » « 4 » ؟ ! عرض كرد : من از دخترت - سكينه - شرم دارم به او وعدهء آب داده بودم ! ديگر آنكه علمدار سپاه تو من بودم چنانچه اصحاب تو مرا كشته ببينند توان و بردبارىشان كم مىشود .
هامش
( 1 )أخي يا نور عيني يا شقيقي * فلي قد كنت كالرّكن الوثيق
ايا ابن أبي نصحت أخاك حتّى * سقاك اللّه كأسا من رحيق
أيا قمرا منيرا كنت عوني * على كلّ النّوائب في المضيق
فبعدك لا تطيب لنا حياة * سنجمع في الغداة على الحقيق
ألا للّه شكوائي و صبري * و ما ألقاه من ظماء و ضيق( 2 ) وا أخاه وا عبّاساه وا مهجة قلباه وا قرّة عيناه وا قلّة ناصراه ، يعزّ و اللّه عليّ فراقك .
( 3 ) الى الخيمة .
( 4 ) لما ذا يا أخي ؟