گريست و فرمود : « برادرم ! تو پرچمدار منى چنانچه تو به روى سپاهم پراكنده مىشوند » « 1 » .
عبّاس عليه السّلام عرض كرد : سينهام به تنگ آمده و از زندگى در ستوهم ، مىخواهم از اين منافقان انتقام كشم .
امام عليه السّلام فرمود : « پس براى اين كودكان مقدارى آب بياور » « 2 » .
عبّاس عليه السّلام رهسپار ميدان شد و آن نامردمان را اندرز داده از گناه و جنايت برحذر داشت ولى اثر نكرد . پس به قصد گزارش ماجرا نزد برادر آمده بود كه ناگاه نداى العطش العطش كودكان را شنيد . بىتاب شده بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشك را برداشت و راهى فرات شد . چهار هزار نفر - كه بر فرات گمارده بودند - او را به محاصره درآورده به سويش نيزه پرتاب مىكردند . عبّاس عليه السّلام هشتاد نفر را كشت تا به آب فرات وارد شد . او خود نيز تشنه بود . خواست كفى آب بياشامد كه تشنگى امام عليه السّلام و اهل حرم يادش آمد ، آب را بر آب ريخت و مشك را پر كرده بر دوش راست خود افكند و راهى خيمهها شد . دشمنان راه او را بسته از هر سو او را احاطه كردند . عبّاس دلاورانه با ايشان مىجنگيد ( و پيش مىرفت ) كه ناگاه نوفل ازرق ( از كمين جست و ) دست راست او را قطع كرد . مشك را بر دوش چپ خود افكند كه نوفل آن را نيز از مچ قطع كرد . عبّاس مشك را به دندان گرفت كه تيرى آمد و به مشك نشست و آب آن فرو ريخت . تير ديگرى آمد و بر سينهاش نشست . در اين هنگام او ناتوان گشت و از اسب فرو افتاد و ندا داد : برادر جان حسين ! مرا درياب ! امام عليه السّلام چون بر بالين عبّاس آمد ، او را كشته ديد پس گريست و او را به خيمه برد .
[ 427 ] - 252 - امام عليه السّلام چون برادر خود را بر ساحل فرات كشته ديد گريست و اين اشعار را سرود :
« اى بدترين مردمان ! با ظلم خود ( بر آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله ) ستم كرديد و از آيين پاك پيامبر خدا محمّد صلّى اللّه عليه و آله سرتافتيد . آيا بهترين پيامبران سفارش ما را به شما نكرد ؟ ! آيا ما از نسل پيامبران راستين خدا نبوديم ؟ ! آيا نزد شما فاطمه زهرا عليها السّلام مادر من نبود ؟ ! آيا او از نسل بهترين آدميان - احمد صلّى اللّه عليه و آله - نبود ؟ ! با اين خيانت خود از رحمت خدا دور و رسوا شديد
هامش
( 1 ) يا أخي أنت صاحب لوائي ، و إذا مضيت تفرّق عسكري !
( 2 ) فاطلب لهؤلاء الأطفال قليلا من الماء .