بيرون آمدند ! امام عليه السّلام به شمر ندا داد : « اى فرزند ذى الجوشن ! آيا آتش مىخواهى تا آشيانه و اهلم را بسوزانى ! خدا به آتشت بسوزاند ! » « 1 »
نماز ظهر
[ 396 ] - 221 - پىدرپى اصحاب امام عليه السّلام كشته مىشدند و چون يك نفر يا دو نفر از آنان به شهادت مىرسيد پيدا بود . ولى از لشكر انبوه ابن سعد هر چه كشته مىشد نمودار نبود .
ابو ثمامه صائدى چون چنين ديد عرض كرد : يا ابا عبد اللّه ! جانم فدايت باد ، مىبينم كه اينان به تو نزديك شدهاند . به خدا سوگند تو كشته نشوى تا من بخواست خدا پيش از تو كشته شوم . دوست دارم پروردگار خود را در حالى ديدار كنم كه اين نمازى را كه وقتش رسيده خوانده باشم . امام عليه السّلام سر برداشت و فرمود : « نماز را ياد آوردى خدا تو را از نمازگزارانى كه در ياد اويند قرار دهد » « 2 » : آرى اينك اوّل وقت نماز است . سپس فرمود : « بخواهيد از ما دست بر دارند تا نماز گزاريم » « 3 » .
حصين بن تميم گفت : نماز شما پذيرفته نيست ! ! حبيب بن مظاهر گفت : اى درازگوش ! آيا پندارى كه نماز آل رسول صلّى اللّه عليه و آله پذيرفته نيست و نماز تو پذيرفته است ؟ ! ابو مخنف گويد : امام عليه السّلام خود اذان گفت و چون تمام كرد ندا داد : « واى بر تو اى عمر بن سعد ! آيا آيينهاى اسلام را از ياد بردهاى ؟ ! چرا دست از جنگ نمىكشى تا نماز گزاريم و به جنگ برگرديم ؟ ! » « 4 »
هامش
( 1 ) يا بن ذي الجوشن أنت تدعو بالنّار لتحرّق بيتي على أهلي ؟ ! حرّقك اللّه بالنّار !
( 2 ) ذكّرت الصّلاة ، جعلك اللّه من المصلّين الذّاكرين ! نعم ، هذا أوّل وقتها .
( 3 ) سلوهم أن يكفّوا عنّا حتّى نصلّي .
( 4 ) يا ويلك يا عمر بن سعد انسيت شرايع الاسلام ، أ لا تقف عن الحرب حتّى نصلّى و تصلّون و نعود إلى الحرب .